روزی در بدن یک مرده قلبی بیدار شد. اطراف خودرا نگاه کرد و از سکوت درون فرد متعجب شد، حتی از اینکه خود قدرتی برای بوم بوم کردن هم ندارد بسیار متعجب بود ودر همان حال غصه میخورد . قلب به اینکه بیکار بماند عادت نداشت. کمی به چپ و راست نگاه کرد، تا در اطراف خود یک رگ پیدا کرد که به او متصل نبود. او رگ را به گوش خود وصل کرد، تا ببیند رگ کار میکند یا نه، ولی هیچ صدایی از درون رگ به گوش قلب نرسید وبه غم قلب افزون کرد. قلب که درحال غصه خوردن بود ناگهان صداهایی به گوشش رسید، صداهایی نازک که انگار جشن بر پا کرده بودند.  ولی قلب که نمیتوانست از جایش تکان بخورد به همین دلیل صدا زد:(هی کی اونجاس کسی صدای منو میشنوه). وهمین جمله را چند بار تکرار کرد، تااینکه یک گلوبول که از نزدیکی اش رد میشد صدای قلب راشنید و به او گفت :(سلام در نزدیکی مغز روشنایی پیدا شده میریم تا صحنه رو ببینیم) . بعد خوشحال وخندان رفت. قلب هیچ چیز یادش نمی آمد وفقط آخرین صحنه ای که یادش بود ضربانی بود که در آخرین لحظات داشت انجام میداد چون او چیزی جز ضربان نمیدید حتی گلوبول را هم اولین بار بود که میدید، چون آنها از درون او رد میشدند ومیرفتند قلب از اندوهش کم شد، چون بقول خودش تجربیات جدیدی را داشت میدید. بعد آن تجربیات قلب باشادمانی به خوابی ابدی رفت و گلوبول هارا باجشن خروج از بدن توسط روشنایی اطراف مغز تنها گذاشت .

 

 

نویسنده:MATIO (خودم)