می دانم ، می دانم که خیلی گذشته ، خیلی گذشته از اولین باری که روی زمین افتادم و پاهایم زخم شد و بلندم کردی و گفتی:الان بوسش می کنم و خوب می شه"خیلی گذشته از اولین باری که خواستم راه بیفتم و دستم را گرفتی از تمام وقت هایی که همبازی نداشتم واقا گرگه و خرسه و اسب تک شاخ و پسر کوچولویم میشدی از همه آن زمان ها که با عجله می خواستم در قوطی ها را باز کنم و نمی توانستم و تو بازشان می کردی. از همه اردوهایی که می گفتی "امضای منو بزن دیگه"و ،اجازه اش را میدادی .میدانم خیلی گذشته از همه آن نیازهاو احتیاج ها . میدونم که این روزها من هم رفته ام توی تیم آدم بزرگ ها و زورم زیاد شده اما ،اما باور کن هنوز خیلی چیزها عوض نشده است؛هنوز تو بهترین رفیقمی ، بهترین همراهی ،
بهترین پناه و تکیه گاهی ؛هنوز تو بابایی قهرمان منی
زهرا حبیبی
روح همه پدران اسمانی شاد


