رضا عباسی از پهلوانان قدیمی ساندیس آباد بود

او یک شب برای نگهبانی از ساندیس آباد به دروازه اصلی شهر رفت

مردم آن شب راحت خوابیدند

چند شب همینطور گذشت و رضا عباسی را هر شب برای نگهبانی به دروازه میفرستادند 

یک روز دسته ای از راهزنان و خلافکاران نزد فرماندار رفته و گفتند : ای عزیز من کمر برایمان نمانده

فرماندار گفت : چطور مگر؟

آنها حقیقت را گفتند (همان حقیقت که اگر شما ایکیوی منفی ۸۹۰۲ را داشته باشید هم میفهمیدش )

پس از آن رضا عباسی مسئول شب های ساندیس آباد بود

یک روز چوپانی نزد شیردل امد و گفت : شیر و خرس زده اند به گله ام امشب را نزد من باش باهم حال کنیم

شب شد و پس از حال کردن رضا را به بیرون طویله بردند تا نگهبانی دهد 

رضا عباسی تا شیر را دید رید در خودش و مشاهده کرد که چوپان مبلغی را از خرس گرفته و شیردل را تسلیم کرده

شیردل هم به همراه خرس و شیر رفت تا هم آنها لذت ببرند هم گله سالم بماند

پایان