تابستون بود هوا گرم بود هوس شربت کردم
ی شربت آناناس خریدم با یخ خوردم خیلی مزه داد
پشتش ی کد دیدم اول گفتم ولش کن از این شانسا ندارم ولی بعد گفتم بذار شرکت کنم هر چی خدا بخواد یا میشه نمیشه دیگه
از اون تعداد ۳ نفر نهایی قرعه کشی رو زنگ زدن بیان ی جایی یکیش من بودم..
باورم نمیشد
ولی احتمال نمیدادم اونجا اسممو بخونم
رفتیم اونجا ی صحبتایی کردن و اسم منو به عنوان برنده خوندن!
با تعجب بلند شدم و جایزه رو گرفتم ی سخنرانی کردم
خطاب به جمع گفتم قبول دارید نقطه چین تا وقتی کارآگاهی بود عالی بود بعد تغییر قصه افت کرد؟
گفتن خب داری زیادی چرت و پرت میگی برو پایین
دستامو مشت کردم از خوشحالی
از اونجا با ذوق رفتم بیرون اومدم زنگ بزنم به بقیه بگم من این جایزه رو بردم ی جوونی رو دیدم هق هق داره گریه میکنه
رفتم سمتش گفتم چیشده؟
اولش هیچی نمیگفت آخر به زور از زیر زبونش حرف کشیدم گفتش که تنها امیدش این جایزه بوده تا چند روز دیگه بتونه با ی دختره که خیلی عاشقشه عروسی بگیره و میترسه از دستش بده
هی ادامه داد که من شانس ندارم و اینا
با خودم درگیر شده بودم که چیکار کنم یک لحظه احساسی شدم چک پولی که برنده شدم بهش تعارف زدم ( فقط یک لحظه بود سریع پشیمون شدم ولی آبی بود که به زمین ریخته)
نمیدونست چی بگه و گیج شده بود
من اصرار کردم بیا بگیرش برو با همین عروسیتو بگیر و به همه نشون بده قهرمان هستی
گفت مال خودته و اینا اصلا براش خیلی عجیب بود حرفهای من
ولی من گفتم یعنی منو بیشتر از اون خانوم دوست داری؟!
اینو که گفتم چک رو از دستم گرفت و پرید تو آغوشم
حتی ازم شمارمو گرفت گفت من روز عروسیم تو رو دعوت میکنم قهرمان واقعی رو به همه نشون میدم
ولی من گفتم که نه اینکارو نکن تنها خواسته ام ازت اینه که چیزی نگی
چند وقت بابام زنگ زد گفت ی نامه برات اومده دعوت عروسی...
ولی اون شب من رو تخت بیمارستان بودم واقعا حالم خوب نبود و به پدرم گفتم تو جای من برو
اونم گفت نه من روم نمیشه و اینا
فردا صبحش ی روزنامه خریدم نشستم رو ی میزی که بیرون دکه بود با ی لیوان آب پرتقال بخونمش
رسیدم بخش حوادث...
عکس همین پسررو دیدم با عروس با تیتر کبوتران عشق پرپر شدند..
همونجا ی جوری شدم انقدر کنجکاو بودم که ادامه دادم ظاهرا ی دیوونه که قبلا این دختررو دوست داشت با اسلحه حمله کرده بود اونجا و این ۲ تا رو کشته بود..
شوکه شدم و دستم لرزید آب پرتقال ریخت رو زمین تشنج کردم و اگه مردم نبودن ی آبی به سر و صورتم بزنن معلوم نبود چه بلایی سرم بیاد
وقتی رفتم خونه انقدر خودمو زدم که هنوز جاش درد میکنه
این عذاب وجدان هنوز با من مونده و یک شب خواب راحت ندارم و کابوس می بینم..
کاش هرگز اون چک رو بهش نمیدادم..
اگه نمیدادم اون عروسی برگزار نمیشد، اونها الان زنده بودن حتی شاید زیر یک سقف و خانواده هاشون افسرده نبودن
لعنت به من
گاهی نیکی کردن از جنایت بدتره
فقط نباید اون دیوونه که آدمارو کشت اعدام میشد اون یبار شد من باید صدبار میشدم
من قاتل معنوی هستم..
از اون روز دیگه هرگز آدم سابق نشدم و به مسخره بازی و طنز پناه آوردم اما هنوز هم یک لحظه قلبم آروم نمیگیره
از خودم متنفرم...


