یادت هست اون تیکه پارچههایی که از کارگاه خیاطی همسایه کش میرفتیم تا مثلا بتونیم یه روز با همون تیکهها لباسی که دوست داریم رو بدوزیم؟!
یادت هست پارچه سبزا رو، یادت هست پارچه سرخابیارو؟!
یادته میگفتی تو از سرخابیا برای من شال بدوز، منم از سبزا برات پیرهن بدون یقه میدوزم؟
بهت گفتم حالا چرا بدون یقه؟ گفتی آخه خیلی بهت میاد، آخه اینجوری مثل آدم بزرگا میشی. یادته چقدر ذوق میکردیم واسه همین چندتا تیکه پارچهی رنگی؟ امشب یهو یادت افتادم و خواستم بگم هنوز کسی واسم لباس ندوخته، اونم بدون یقه با رنگ سبز.
میخواستم بگم من هنوز منتظرم تا تو برام لباس آدم بزرگا رو بدوزی، منم برات همون شال سرخابیه رو بدوزم که قولش رو داده بودم. از کدوم خیاطی نشونی اون تیکه پارچههارو بگیرم تا برسم به نخ گمشدهی خودم، به نخ گمشدهی تو؟ نمیای پیدا شیم...؟


