روزی دختری خوش آتیه و زیبا از نوادگان شاهان ایرانی پیش کوروش رفت و گفت : ای کوروش ! ای رهبر خرد و خردمندی ! ای والاترین والا ! من عاشق شما هستم .. به چیزی جز شما فکر نمیکنم ! من شما رو معشوق خود میدانم و خواهان ازدواج با شما هستم .. کوروش پاسخ داد : از لطف و بزرگ بینی شما خرسندم .. اما من برادری دارم که هم از من زیبا تر است و هم از من بهتر .. و درست پشت سر شما ایستاده است ! دختر روی خود را برگرداند و چیزی ندید ! سپس کوروش بزرگ گفت : اگر واقعا عاشق من بودی ، پشت سرت را هرگز نگاه نمیکردی !