دنیا همینقدر مسخرست...یه چیزایی که یه روزایی خیلی برات مهم بود ، یهو پوچ میشه...حتی اگه سعی کنی به خودت بفهمونی دارای اهمیت بوده ! سعی میکنی جوری جلوه بدی و خود فریبی کنی تا باورت بشه ارزشِ وقت گذاشتن و خماری بعدش رو داشت ...میخوای خودتو سرزنش نکنی! ولی انگشتِ وسطِت چیزِ دیگه ای رو بهت نشون میده...مغزت آژیر میکشه و اعلان میده (خودت خری ، خودت خری) ، چشمات چپ چپ نگات میکنه و میگه خاک بر سرت حیفِ این اشکا نبود پدرصگ ، لبات که تا حالا منقبض و منجمد بودن اندازه تونلِ قطار باز میشن و به ریشت میخندن، ابروهاتم تو هم قفل میشن...بعد همشون به قلبت نگاه میکنن از اون بالا یکی یه تُف آبدار روش میندازن...شایدم استفراغ کردن...اینجوری میشه که از درون حالت از خودت بهم میخوره...به خودت میگی از جلو چشام گمشو زنیکه ! منتظری دستت مشت بشه و فکّتو بیاره پایین...ولی به جاش میره شونه ی رو طاقچه رو برمیداره ، میگه: خودتو جمع کن بینیم باو!