نویر! تكرار غريبانه ي روزهايت چگونه گذشت وقتي روشني چشمهايت در پشت پرده هاي مه آلود اندوه پنهان بود با من بگو از لحظه لحظه هاي مبهم لاپایی خوردنت از چیپ خوردن های معصومانه ات آيا مي داني كه در هجوم چشم بادامی ها و فران تورس ها و در گير و دار ملال آور مونشن گلادباخ ها حقيقت زلالي درياچه نقره اي نهفته بود؟ نویر! اكنون آمده ام تا دستهايت را به پنجه طلايي  دوستي بسپاري در آبي بيكران ترنس ها به پرواز درآيي و اينك گِی کردن و سرخ شدن در انتظار توست...