همه‌چیز از ۱۸۵۳ آغاز شد، وقتی مهمان‌های ناخوانده‌ای در افق بندرگاه اِدو لنگر انداختند و پیدا بود خیال رفتن ندارند. نگرانی ژاپنی‌ها بی‌دلیل نبود! این مهمانانِ آمریکایی سمج قصد رفتن نداشتند و آمده بودند برای اتمام حجت! در تاریخ ژاپن این چهار کشتی آمریکایی که برای تهدید آمده بودند به «ناوگان سیاه» معروفند و این بندرگاه، یعنی خلیج اِدو، امروز به کلانشهری ۳۷ میلیون‌ نفری تبدیل شده و «توکیو» نام دارد! روزی که ناوگان سیاه در اِدو لنگر انداخت سرنوشت ژاپن مسیر جدیدی یافت.

یکی از موضوعاتی که در چارچوب «مطالعۀ تطبیقی» در این کانال پی می‌گیریم، مدرن شدن ژاپن و مسیری است که ژاپن طی کرد و قصد نهایی‌مان مقایسۀ آن با سرنوشت ایران است. ژاپن کشوری جزیره‌ای است و تا اواسط قرن نوزدهم در انزوایی خودخواسته و شدید فرورفته بود و با جهان بیرون ارتباطی نداشت، پس از آمدن «ناوگان سیاه» با قرارداد تحمیلی از سوی آمریکا در ۱۸۵۴ (برابر با ششمین سال سلطنت ناصرالدین‌شاه در ایران) از انزوا درآمد ، از خواب بیدار شد و با سرعتی تحسین‌برانگیز تنها در عرض چند دهه به لحاظ فناوری به اروپا رسید و در آغاز قرن بیستم روسیه را گوشمالی جانانه‌ای داد.

از حدود ۱۶۳۵ رفت‌وآمد به ژاپن برای خارجی‌ها و ژاپنی‌هایی که بیش از ۵ سال در خارج می‌ماندند، ممنوع بود. تا پیش از آن اسپانیایی‌ها و هلندی‌ها به ژاپن می‌رفتند، اما مسیحی شدن ژاپنی‌ها دردسرهایی به همراه داشت که باعث شد این قانون وضع شود. از ۱۶۰۳ به مدت ۲۵۰ سال دودمان توکوگاوا (Tokugawa) بر ژاپن حاکم بود. به این دوران «دورۀ توکوگاوا» یا «دورۀ اِدو» می‌گویند. ژاپن روزگار آرام و بی‌تنشی را در دوران توکوگاوا پشت سر گذاشت، کشور در انزوایی دستوری فرورفت و رفت‌وآمد به ژاپن ممنوع شده بود. اما این عدم رفت‌وآمد باعث شده بود ژاپن به خواب عمیقی فرورود؛ خوابی که با آمدن ناوگان جنگی آمریکایی به فرماندهی متیو پِری (Perry) به زور به پایان رسید. پری از طرف دولت آمریکا از فرمانروای ژاپن درخواست کرد بندرگاه‌های ژاپن به روی کشتی‌های آمریکایی گشوده شود، البته آمدن آن کشتی‌های جنگی نشان می‌داد این درخواست تحمیلی است. فرمانروای ژاپن مهلت خواست. پری گفت بازمی‌گردد و دفعۀ بعد پاسخ روشن می‌خواهد. او یک سال بعد با هشت کشتی جنگی بازگشت و قرارداد مدنظر آمریکا را به ژاپن دیکته کرد.

این قرارداد پایان دوران «انزواطلبی» ژاپن («ساکوکو») بود. چند سال بعد اصلاً حکومت توکوگاوا هم سقوط می‌کند و دوران امپراتوری مِیجی از ۱۸۶۸ آغاز می‌شود. با امپراتوری مِیجی اوج‌گیری شتابان و خیره‌کنندۀ ژاپن هم آغاز می‌شود (در نوشتارهای پیشین در این باره سخن گفته‌ایم).

البته قراردادی که پری به ژاپن تحمیل کرد (قرارداد کاناگاوا) چیز مهیبی نبود. در واقع به زور قفل چند بندرگاه ژاپن را گشود و یک کنسولگری دائم در ژاپن تأسیس شد. چهار سال بعد، ۱۸۵۸، آمریکا قرارداد یک‌طرفه‌تری را به ژاپنی‌ها تحمیل کرد (قرارداد هَریس). هریس نخستین کنسول آمریکا در ژاپن بود. در این قرارداد آمریکایی‌ها حق تجارت و کاپیتولاسیون هم یافتند و قرار شد دیپلمات میان دو کشور ردوبدل شود. همین باعث شد دو سال بعد، اولین هیئت کنسولی ژاپنی به آمریکا رود که یکی از ماجراهای پرهیجان تاریخ ژاپن است (درباره‌اش صحبت خواهیم کرد).

اما پس از آمریکا بریتانیا و روسیه هم قراردادهای نابرابر دیگری به ژاپن تحمیل کردند. برای ژاپنی‌ها یک چیز محرز شده بود: فهمیدند عقب افتاده‌اند و ژاپن در آستانۀ مستعمره شدن است. فهمیدند صنعتی‌سازی شکاف بزرگی میان کشورهای صنعتی‌ و ژاپن پدید آورده است. فهمیدند یا باید از خواب بیدار شوند یا باید هر روز پای قراردادی تحمیلی را امضا کنند.

ترس ژاپنی‌ها بی‌اساس نبود. حوالی ۱۸۴۰ انگلیسی‌ها توقیف محمولۀ تریاکشان را بهانه کردند و با چینی‌ها وارد جنگ شدند و پس از چند سال درگیری امتیازات فراوانی از چینی‌ها گرفتند. ژاپنی‌ها حدس می‌زدند چنین بلایی به زودی سر آن‌ها هم می‌آید. در آن سال‌ها دو ایده در ژاپن وجود داشت. یک دسته که هواداران جنبش «سونو جوئی» (Sonnō jōi) بودند می‌گفتند باید درهای کشور را بست، خارجی‌ها را بیرون کرد و ارتش قوی ساخت؛ گروه دیگر می‌گفتند باید درهای کشور را گشود و از طریق تجارت تا می‌توان از غربی‌ها آموخت. ده پانزده سال درگیری خونینی بین این دو اندیشه وجود داشت و کار به خارجی‌کُشی هم رسید. اما در نهایت ایدۀ «یادگیری از غرب» غلبه یافت؛ ایده‌ای که ساکوما شوزان (Sakuma Shōzan) سیاستمدار و محقق ژاپنی آن را در این فرمول صورت‌بندی کرد: «روح ژاپنی، فناوری غربی».