شاعر های زیادی در وصف اون نوشتن و نویسنده های زیادی هم زمستون رو سوژه قلم خودشون قرار دادن و کارگردان های زیادی منظره‌ی برفی یا بارانیه زمستون رو لوکیشن کار خودشون گذاشتن.

اما برای من زمستون یه حس و حال دیگه ای داشت و خیلی اونو با شعر ها و فیلم ها به یاد نمیارم.

بلکه اونو با خاطرات تلخ و شیرین کودکی به یاد میارم.

امتحانای نوبت اول که رقابت سنگینی با لیگ های اروپایی داشت 

وقتی که دوشنبه امتحان داشتی مگه میشد از روز خدا(یکشنبه) دل بکنی؟

وقتی پای بازی دوم میموندی و فریاد های مامان بلند میشد.

زمستون یعنی خاطرات گل کوچیک توی آسفالت محله ای که یخ زده بود

هر چند وقتی گرم بازی می‌شدی لباس گرم خودت رو در میوردی و با تی شرت ادامه می‌دادی.

زمستونی که خیلی زود شب میشد و باید می‌رفتی خونه و لباسای خیس و گِلی و پاره میشد دغدغه که مامان نفهمه.

چه شبایی که دعا کردیم بارون تموم شه و زمین خشک بشه تا بتونیم فردا زنگ ورزش با تیم علی مسابقه بدیم و التماس به معلم که زمین خشکه و شروع کنیم یا روزای سردی که همه از سرمای استخون سوز جنوب داغون شده بودن و بعد از اون یه هوای عالی تو ظهر که یه نفس تازه بود...

زمستون برای من برف بازی و این چیزا نبود...

زمستون برای من چمن هایی بود که می‌رفتیم و وقتی محکم به تیر می‌زدی رطوبت که روش نشسته بود می‌پرید زمستون برای ما رفتن به پارک و صحبت های چند ساعته با یه لیوان قهوه یا چای بود و البته بارون زیبایی که میزد،مگه میشد نزنی بیرون؟ و یه لیوان چای و شروع مرحله حذفی لیگ قهرمانان

کنار بخاری و به عشق تیمی که دوستش داری...

از زمستون لذت ببرین که سریع می‌ره?❤️