مثل باد در صحرا در شتاب بودی تو سوی نهر میرفتی فکر آب بودی تو . تا که پیش چشم تو چون فرات پیدا شد خنده بر لبت رویید اخم چهره ات وا شد . تشنه بودی و لب را ذره ای نکردی تر از تو تشنه تر بودن بچه های پیغمبر . ناله هایشان از دور میرسید بر گوش ات سوی خیمه ها رفتی مشک آب بر دوش ات . دشمنان ولی ناگاه بر تو حمله آوردند دست های پر توانت را از بدن جدا کردند . لحظه های آخر هم گرچه بی صدا بودی باز غصه میخوردی فکر بچه ها بودی . خاک کربلا میسوخت از چکیدن اشکت آب همچون جان میرفت قطره قطره از مشکت