|
اتحادیهی نویسندگان صدر تقدیم میکند: در دقیقهی 74 بازی من یونایتد و من سیتی زمانیکه لوک شاو از میانهی زمین حریف و در حالی که تمام بازیکنان سرخپوش منتظر حملهای تازه هستند توپ را با پاسی حدود 70 متری به دخیا میسپارد چیزی که صدای سوت و هو کردم طرفداران الدترافورد را به همراه دارد. نه فقط به خاطر عقب بودم نتیجه، عقب بودن در جدول و... که به خاطر حرکتی عاری از روح جاه طلبانه الدترافورد... روحی که دقایقی بعد بعد و هنگام پرس سفت و سخت راشفورد روی ناتان آکه جلوه گر میشود و طرفداران را سر شوق میآورد... روحی که هواداران پیر و جوان میدانند با حلول آن در کالبد تیم ورای هر نتیجه و برد و باخت و... منچستریونایتد احیا خواهد شد... و... بله، البته که نتایج هم همراه آن خواهند آمد... فقط سه دقیقه بعد... |

رشفورد توپ را لمس نکرده است، اما آیا می توان تصور کرد که او دخالتی در آن نداشته ؟ آیا حضور او مانع از این نشد که مدافع تعقیب کنندهاش به عقب برود و سعی کند توپ را دور کند؟ این همان سؤالی است که می تواند یک عمر متکلمان قرون وسطایی را درگیر خود نگه دارد! افلاطون و سقراط رسالههای جدل آمیز بر آن مینوشتند، سپس آن رسالهها تحلیل میشدند و خود آن تحلیلها تحلیل میشدند. کتابخانه ها به این موضوع اختصاص می یافتند. اگر خدا دانای کل باشد تا چه حد می توانیم اختیار داشته باشیم؟ اگر تفکر ما ناقص باشد، آیا وحی می تواند از نقص بگریزد؟ حرفها، حرفها و حرفها!!! بیایید به الدترافورد باز گردیم.

به جایی که راشفورد، بدون لمس توپ، پاس دادن آن یا شلیک ضربهی آخر و صرفا با رها کردن توپ به تاثیرگذارترین بازیکن در بازگشت من یونایتد به بازی تبدیل شده. به جایی که مارکوس راشفورد فقط برای دومین بار در تاریخ باشگاه موفق به گلزنی در 9 بازی پیاپی خانگی شده... به جایی که بار دیگر نظم و انضباط اجازهی پرتاب سشوار را به بازیکنان نمیدهد و مهم تر از همه آن که شور و اشتیاق برنده شدن در سکوها موج میزند... به پاداش صبر در انقلاب اریک تن هاگ...

در آغاز دوران تن هاگ، اميرحسين خان صدر، فوتبال نویس ساکن امستردام با آشنایی بلندمدت از روش و شیوهی تن هاگ یا به قول هلندیها تن هاخ، به تدریجی بودن تغییرات مربی آژاکس اشاره کرد. به مردی که در نوجوانی و در یک شوی تلویزیونی میتواند یوهان کرویف بزرگ را به چالش بکشد.
حالا و تحت نظر او طرفداران من یونایتد میتوانند به جایگاه کازمیرو در نقش پل اسکولز امیدوار باشند. میتوانند لیساندرو مارتینز جنگجو را در کنار واران ببینند و خاطرات زوج ویدیچ و فردیناند برایشان تداعی شود. میتوانند با هر بار برخاستن گارناچو از روی نیمکت رویای بازگشت به بازی را تجسم کنند، از بحرانهای رختکن، از کریستیانو رونالدو تا مگوایر نهراسند و مطمئن باشند که مربی راه حلی برای هر چیزی دارد و البته از تیمی که میتواند توپ را به شکل پایدار حفظ کند و برای باز پس گیری آن بجنگد لذت ببرند.

به هر حال وقتی من سیتی از راههایی آشنا و دیرینه شکست میخورد، به نظر میرسد افلاطون و سقراط درباره آن چیزی نوشته باشند، اما مطمئن باشید برای یافتن الگوهای موفقیت در الدترافورد لازم نیست اینقدر به عقب بازگردید.... یک بار سر مت بازبی شکست با اختلاف 3 گل در دربی رفت را با برد درخشان 4-3 و به مدد تثلیث مقدس خود، چارلتن، بست و لاو و در آخرین روز مربیگری خود در الدترافورد جبران کرده، سر الکس فرگوسن در آخرین فصل مربیگری خود جام قهرمانی را از همسایهی پر سر و صدا ربوده و... حالا اریک تن هاگ نخستین دربی شهر منچستر خود در الدترافورد را با دی ان ای شیاطین سرخ پیروز شده... به تئاتر رویاها خوش آمدی...



