يه بيماری روانی ويژه ای هم هست كه برخي از ما اعضای vip و خاص آسايشگاه بهش مبتلاييم: مرور درد. مثلا فيلمی رو كه غمگينمون ميكنه بارها ديدن. موزيكی رو كه منهدممون ميكنه بارها شنيدن. رفتن به جايی كه ارواح سرگردون خاطرات با دشنه های بلند و تيز نامرئی منتظرمونن. معاشقه با درد، مثل يك هم آغوشی ناخواسته، لذت جانكاه اندوهناكی رو به آدم پيشكش ميكنه: فرسودن. بقيه فقط میبينن بيش از حد عصبی شدی، يا بيش از حد مینوشی، يا بيش از حد ساكتی، با بيش از حد ميخندی. و هيچكس نميدونه به ازای سپيد شدن هر تار مو چه کشیدی! چند شب در تاريك ترين اتاقهای جهنم دلتنگی اقامت داشتی. هر روز صبح به آينه لبخند ميزني و ميگي نترس قناری، باهار مياد. آدم عبوس توی آينه بلند ميگه دروغ بس نيست؟ به خيابون ميری، به همه لبخند ميزنی، و به جادوی هر سلام شيرين تازه بیاعتنا میمونی....


