وقتی بودم تا در توان داشت زخم زبان میزد ازارم میداد قلبم را میشکست با نادیده گرفتم خار و خفیفم میکرد..... شب که میشد بالای پشت بام خانه مان دراز میکشیدم و با ستاره ای که از کودکی انتخاب کرده بودم حرف میزدم همیشه آنجا بود همیشه میدرخشید هیچوقت زخم زبان نمیزد ازارم نمیداد قلبم را نمیشکست هر چه میگفتم با جان و دل گوش میکرد ........... حالا من زیر خروارها خاک ارمیده ام روحم در بین جمعی از مردم که وقتی بودم هیچگاه درکم نمیکردن وقتی بودم توان معاشرت با انها را نداشتم ، وقتی حرف میزدم زبانم میگرفت ، از دید انها من یک پسر ساده لوح بی دست پا بودم که توان صحبت معمولی را نداشت دلم از نیشخند های زهر الود انها چه زخمها که نخورد !!!!!! ، او هم آنجا بود با حالی زار و چشمی گریان همانکه زخم زبان میزد ازارم میداد خار خفیفم میکرد . دلم برایش میسوخت او هیچگاه محبت و مهربانی را درک نکرد ....
همیشه فکر میکردم چرا ادمها باید بعد از چندین سال زحمت زندگی بسازن اموال اضاف کنن صاحب فرزند شوند و اخرش بمیرن یا اینکه چرا ما باید به روانشناس مراجعه کنیم پول بدهیم تا یکی دردل ما را بشوند چرا انهایی که لباس ساده میپوشند کم حرف میزنن به کسی ازار نمیرسانن و سرشان به کار خود گرم است از نگاه مردم یک موجود عجیب و عقب افتاده هستن !!!!
با کلی سوال در ذهنم رو به آسمان کردم ستاره من هم آنجا بود مثل همیشه پر نور و درخشان....... ، بی توجه به همهمه ی مردم بی درک و بی احساس به سویش پرواز کردم تا او را در اغوش بگیرم



