نقد فیلم خانهای که جک ساخت 2018
شارل بودلر: «هر هنری از گناه سرچشمه میگیرد».
خانهای که جک ساخت، آخرین اثر سینمایی لارس فون تریه، فیلمی است که از نظر فرم و طنز به غزلهای حافظ شباهت دارد. بهگمانم، اگر حافظ فیلمساز بود و در قرن بیستویکم میزیست، چنین فیلمی میساخت. همانگونه که حافظ با شناخت خود از عرفان، ابزار آنرا در غزل خویش میریخت و شعری فراتر از یک غزل عرفانی خلق میکرد، لارس فون تریه نیز با شناخت از ژانر تریلر (با محوریت قاتل سریالی)، فیلمی فراتر از ژانر ساخته است. تمامی ابزار و پراپهای این ژانر در فیلم وجود دارد و شاکلهی ژانری فیلم را ساخته است. شخصیت اصلی فیلم (جک)، با بازی درخشان مت دیلون، مردی است بلندقامت با صورت استخوانی که نام او ما را به یاد جک قاتل، قاتل سریالی مرموز و مشهور بریتانیایی، میاندازد. جک قاتل را هیچکس ندید ولی اگر بخواهیم او را تصور کنیم، به احتمال زیاد او را شبیه به جکی که میخواهد خانه بسازد تصور میکنیم. جک با بارانی بلندی که در طول فیلم میپوشد و با عینک خلبانیای که به چشم میزند، بیشتر شبیه به قاتلهای سریالی میشود. این یعنی فون تریه پراپهای سینمایی یک قاتل سریالی را در فیلم قرار داده است. او حتی ادای احترامی به فیلم ماندگار "روانی" آلفرد هیچکاک میکند. آنجایی که جک پس از اولین قتل خود به دوربین نگاه میکند و لبخندی شرارتآمیز میزند، ما لبخند معروف نورمن بیتس را به یاد میآوریم. همهی اینها اسکلت ژانری فیلم را میسازد تا لایههای عمیقتر فیلم روی آن بنا شود.
شخصیت جک با جزئیات زیادی مورد پردازش قرار گرفته است. او دارای اختلالات روانی شخصیت ضد اجتماعی و وسواس فکری-عملی است. ضد اجتماع بودن او در همان سکانس اول و در برخورد با آن زن بلوند روی اعصاب، با بازی اوما تورمن، برای ما مشخص میشود. نقشی که اوما تورمن بازی میکند کوتاه ولی بسیار مهم است و او بهخوبی از پس آن برآمده است. او پیش از این در فیلم دیگر همین کارگردان، یعنی نیمفومانیاک نیز نقشی کوتاه ولی مهم و تاثیرگذار در فیلم را بازی کرده است و نشان داده که در ایفای چنین نقشهایی توانایی دارد. جک با کشتن آن زن، میل به قتل و لذت بردن از آن را در خود کشف میکند و در مسیر دوازدهسالهی خود قرار میگیرد. علاوه بر این، در فیلم فلاشبکهایی از کودکی جک وجود دارد که ضد اجتماع بودن او را به ما نشان میدهد. جک از اختلال وسواس فکری-عملی نیز رنج میبرد. حالوهوای او را پس از قتل آن زن بیوه به یاد بیاورید، آنجا که مدام به خانهی زن برمیگشت تا خونهای خیالی را پاک کند. علاوه بر تمام اینها، ما میفهمیم که جک به هنر علاقهمند است و ثروت زیادی به ارث برده است. او معماری خوانده و در تلاش است تا خانهای بسازد ولی کمالگرایی و وسواسی که دارد، کار او را سخت کرده است. لارس فون تریه بهخوبی توانسته شخصیت جک را مورد پردازش قرار بدهد و این شخصیتپردازی تا انتهای فیلم ادامه پیدا میکند. جک پس از هر قتل تغییر میکند و حتی پس از قتلهای پیدرپی، آتش وسواس او خاموش میشود.
در این فیلم وجوهی از طنز وجود دارد که مرا به یاد طنز در غزلهای حافظ میاندازد. به پلانی از فیلم اشاره میکنم. پس از اینکه جک جسد آن زن بیوه را با ماشین روی زمین میکشد، ردی از خون بر آسفالت خیابان باقی میماند ولی باران بلافاصله شروع به باریدن میکند و آنرا میشوید! در اینجا یک تنافض وجود دارد و دو پارادایم متضاد به هم میآمیزند. باران که نعمت الهی است به کمک یک قاتل بیرحم میآید تا او لو نرود! این آمیختگی به نوعی از طنز منتهی میشود و شبیه به طنز موجود در غزلهای حافظ است. برای مثال حافظ در غزلی میگوید: «به می سجاده رنگین کن». در اینجا نیز دو پارادایم متضاد با هم آمیخته شدهاند و نوعی از طنز را شکل دادهاند که لبخندی روی لب ما مینشاند.
لارس فون تریه در مصاحبهای گفته بود که فقط قسمت دوزخ کمدی الهی دانته را دوست دارد. در این فیلم او ویرجیل و بخش دوزخ را از کمدی الهی گرفته و آنرا با تخیل خود آمیخته و به فیلم اضافه کرده است. در طول فیلم ویرجیل، با بازی برونو گانتس فقید، به عنوان راوی با جک گفتوگو میکند و در خلال اتوبیوگرافی جک، با او بحث میکند. در فیلم با توجه به قتلهای وحشتناکی که جک انجام میدهد یک فاصله بین مخاطب و او شکل میگیرد و ویرجیل که در طول فیلم نمایندهی مخاطب است، به اعمال او اعتراض میکند. او حتی با شناختی که از جک پیدا کرده است، به او توصیه میکند تا خانهی خود را با اجساد مقتولین خود بسازد و به این دلمشغولی جک پایان میدهد. ویرجیل سپس جک را تا دوزخ همراهی میکند.
لارس فون تریه با خانهای که جک ساخت، قتل یا به طور عمومی گناه را به مثابهی هنر یا برعکس نشان داده است. درواقع جک هنرمند است و هرقتلی که انجام میدهد یک اثر هنری! در آن پلان که جک میخواهد با کشتن چند مرد با نژادهای مختلف به وسلیهی اسلحه و گلولهای خاص، به قتلی در گذشته ادای احترام کند، به این مقایسه جنبهی کنایی میدهد و آنجایی که فیلمساز تکههایی از فیلمهای پیشین خود را در فیلم قرار میدهد به آن جنبهی شخصی میدهد؛ درواقع لارس فون تریه مثل یک قاتل است و فیلمهای او همانند قتل. جک در پایان به دوزخ سقوط میکند ولی این سقوط برای او عین رستگاری است. زیرا او در قتل هنر و زیبایی میدید و چنین هنرمندی را بهشت ارضاء نمیکند؛ برای او جهنم مایهی رستگاری خواهد بود.
پایان



