یکی از خاطراتی که کریصلا بزرگ پیر و شیخمان برای ما تعریف میکرد داستان اشنایی وی با شاهزاده بدر بود . بریم که این داستانو بگیم.
روزی روزگاری در گذشته کریصلا بزرگ در خانواده ای مهربان و کودی به دنیا امد . مادر وی بسیار زود مرد و پدر ان برفت و با زنی کثیف ( از خواندان مسی مافیایی) ازدواج کرد . وی دو دختر به دنیا اورد و پس از ان پدر کریصلا هم مرد . مادر خوانده کریصلا به وی ظلم مینمود و وی را می ازرد . او را در خانه حبس میکرد و کار های خانه را روی دوش وی مینهاد .
در همان دوران شاهزاده بدر میخاست ازدواج کند . وی جشنی برپاداشت تا تمام مردم بیایند . شاید وی یار خویش را بیابد .مادر خوانده کثیف کریص دو دختر خود را ببرد ولی کریص را زندانی بکرد . کریصلا بزرگ که لباسی نداشت نمیتوانست برود . ولی در همان زمان جادو گری به نام ( ادر ) بیامد . کریصلا ماجرا را برای وی توضیح داد . جادو گر جادو کرد و لباس زیبا همراه کالسکه برای کریص اورد . پس از ان به کریص گفت که به مهمانی برو . این جادو تا ساعت دوازده شب تمام میشود . کریص به مهمانی رفت و با شهزاده بدر رو به رو شد . وی در یک نگاه عاشق کریصلا بزرگ بشد . ان ها چندین ساعت با هم بماندند تا اینکه ساعت ۱۱/۵۵ کریص متوجه شد که زمان کمی باقی بمانده . وی گریزان روانه شد . شاهزاده بدر میخاست وی را نگه دارد ولی کریصلا برفت. اما پیش از رفتن از خود کودی بر جای گذاشت . شاهزاده ان کود را بگرفت و به تمام مریدان خویش دستور بداد بدنبال صاحب کود بگردند . . ان ها هر کسی را بدیدند از وی ازمایش کود سنجی ( kda) بگرفتند. مادر خوانده کثیف کریصلا که اینرا بفهمید وی را زندانی کرد . نوکران شاهزاده بدر بیامده بودند تا از اهالی خانه کریص ازمایش بگیرند . وقتی میخاستند بروند . کریص بزرگ کودی بیافکند و نوکران شاهزاده بدر را خبر کرد . ان ها پس از ازمایش کریص را به پیش شاهزاده بردند و ان ها با یکدیگر خوشبخت شدند . پایان


