فک کنم سال ۸۷ بود یهو تو خونه بهم احساس خفگی دست داد ولی بیرون برف میبارید و باد خنکی میوزید پیراهنمو پوشیدم از خونه زدم بیرون
خیلی خوشحال بودم و قدم میزدم ولی تمام مغازه ها بسته بود فک کنم خیلی دیروقت بود هیشکی نبود
یهو ی احساسی بهم دست داد و حس کردم صدای داد و فریاد میاد
از پشت ی شیشه دیدم تو ی مغازه طلا فروشی ی خانومی رو گیر انداخته یارو میخواست بهش شلیک کنه
هیچ دری هم نبود که وارد شی!
در صدم ثانیه از شیشه پریدم تو!
تیکه های شیشه پخش شد و اصلا چشاشون از تعجب گشاد شد
بی معطلی یقه یارو رو گرفتم پرتش کردم گفتم زورت به ی خانوم بی دفاع رسیده
بعد زنه بلند شد دستاشو رو هوا مشت کرد فک کنم منظورش این بود که بهش مشت بزن
ولی اومدم مشتو پرت کردم یارو همینطور دستمو گرفت گفت قورمه فسنجووون خخخخ بعد با ی لگد پرتم افتادم بیرون
به سختی بلند شدم ولی دیگه نمیرسیدم..
گفتم خدایا تو ی کاری کن
به طرز عجیبی ی توپ دیدم از آسمون داره میوفته زمین !
یارو هم داشت ماشه رو میکشید
توپو دقیق بهش شوت زدم دقیقا سر موقع و در بهترین جا خورد به تفنگه ولی ترکید ?
چون گلوله ازش رد شد
و تفنگ هم از دست یارو افتاد
زنه شیرجه زد تفنگو بگیره
ولی تا تفنگو گرفت یارو پاشو با بی رحمی گذاشت رو دست زنه
زنه هم جیغ میزد
من عصبانی شدم حمله ور شدم با آرنج محکم خوابوند تو دهن و دماغم
یارو خیلی مغرور شد و گفت جهان زیر پای منه هههههههه
یدفعه من ی جفت پا انداختم گفتم حالا چی؟
ولی زنه دستشو دیدم بنده خدا داغون شده بود....
بهش گفتم آروم باش
حسابی یارو رو کتک زدم و دستشو بستم
یدفعه دیدم اون زنه لوله تفنگو به سمتم گرفته!
گفتم چیکار میکنی؟!
گفت منتظر این روز بودم
من گفتم شاسگول من اصلا تو رو نمیشناسم چی میگی
بعد اون یارو دستشو گذاشت دور گردنم داشت خفم میکرد
زنه گفت آفرین
یارو گفت نزنی تو سر و مغز من هدف اینه!
زنه گفت تو مثل آدم نگهش داری حله
ولی من هی خودمو تکون دادم زنه اشتباه به یارو شلیک کرد!!
بعد دستشو گذاشت جلو دهنشو و باورش نمیشد
همینطور که اشک تو چشاش جمع شده بود یدفعه تفنگ رو گذاشت تو دهن خودش ماشه رو کشید..
برف هایی که قرمز پوش شدن..
هرگز نفهمیدم ماجرای اون شب از چه قرار بود هرگز...


