میگویند برترین مربیان رئال آنهایی بودهاند که با افتادگی روی آن نیمکت نشسته اند. میگویند تاریخساز ترین مربیان در برنابئو آنهایی بوده اند که برابر غولآسا بودن رئال قدشان را علم نکرده اند. میگویند قهرمانیهای رئال به باشگاه تعلق دارد و نه مربیان. چنان که کمتر کسی مثلا نام ژوزه ویانولا را به یاد میآورد. همان مربیای که نخستین جام قهرمانی اروپا را با رئال در 1956 فتح کرد و با 36 سال و 186 روز سن تا امروز جوانترین مربی قهرمان اروپا بهشمار میرود. یا لوییز کارنیلیا مربی آرژانتینی رئال در فینال 1959 را. همینطور میگل مونوز فاتح فینال 1960 با نتیجهی حیرتآور 3-7 برابر اینتراخت فرانکفورت را. یوپ هاینکس مربی رئال قهرمان در فینال 1998 برابر یوونتوس مربی آرام و خاموشی بود و ویسنته دلبوسکه فاتح دو جام 2000 و 2002 هرگز کنار گذاشته شدنش توسط فلورنتینو پرس را غیرمنصفانه نخواند. در حقیقت مربیان پر سر و صدایی که خود را بزرگتر از رئال قلمداد کردهاند، معمولا سقوط کرده اند و احتمالا حق با آنهایی بوده که تکرار کردهاند هیچ مربیای بزرگتر از رئال نیست.
در چنین قابی همه کارلو آنچلوتی را در مقایسه با ژوزه مورینیو مربی شایستهتری برای رئال میخوانند. کارلو که نه منفی بوده و نه خردهگیر. نه اهل بازیهای ذهنی و نه درگیریهای رسانهای. نه دو قهرمانیاش با میلان در اروپا را به رخ کشیده و نه جامهایش با چلسی و پاریس سن ژرمن را. اما او که آنتی تز مورینیو در کردار و رفتار به شمار میرود، همان مربیای شده که دهمین قهرمانی اروپا را برای رئال پس از یک دهه انتظار سال به سال و فصل به فصل به ارمغان آورده. همان مربیای که بارسا را در برنابئو سی دقیقه پیش از سوت پایان شکست داد. همان مرد آرامی که بیاعتنا به فریاد شادی مادریدیها، در پایان با آرامش دستی به سر و صورت بازیکنانش کشید و تمایلی به تکان دادن دست برای طرفداران هیجانزده نشان نداد… در حالی که رئال فصل را بد آغاز کرده بود. نومید کننده. با شکست در سوپر کاپ برابر آتلتیکو. پیروزی برابر کوردوبای کوچک به شکست سنگین از سوسیداد رسیده بود. جایی که دیدار تا دقیقهی 65 با تساوی 2-2 جلو میرفت، ولی کاسیاس طی ده دقیقه دو گل دریافت کرد و شکست 2-4 گریبان رئال را چسبید. غیبت رونالدو توجیه کنندهی شکست نبود. راموس و گرت بیل طی ده دقیقه، دو گل زده بودند؛ با این وصف، رئال در همان نیمهی نخست همهی توشهاش را از دست داده بود. سپس شکست 2-1 از آتلتیکو در برنابئو رقم خورد. این بار با رونالدو که یک گل هم زد. با غلتیدن به رتبهی سیزدهم. با شش امتیاز کمتر از کاتالانها. همان زمان آنخل دیماریا در منچستر یونایتد بهترین شده بود و ژابی آلونسو در بایرن مونیخ هافبک کلیدی. همان زمان همه از لوییز انریکه ستایش میکردند و آنچلوتی را صاحب گرانترین تیم تاریخ میخواندند که مثل کاپیتان تایتانیک پس از اصابت کشتیاش با کوه یخ، غرق شدن تدریجیاش را دنبال میکند. همه چیز میتوانست بحران بزرگی قلمداد شود. همه چیز. ولی نه برای او. نه برای آنچلوتی که با میلان در فینال لیگ قهرمانان 2005 آن شکست ناباورانه برابر لیورپول را با شکیبایی تحمل کرد و دو سال بعد برابر همان لیورپول قهرمانی اروپا را جشن گرفت
فصل پیش تیمش را بی ادعا به فینال رساند در وصف این پیرمرد دوست داشتنی سرزمین چکمه باید فقط یک کلمه گفت عشق
در برابر او حتی اگر جلو هم بیفتی نمیتوانی مطمئن از پیروزی تیمت باشی او با چیزی به نام تسلیم شدن بیگانه است وشکست دادن کسی که تسلیم نمیشود غیرممکن...



