همیشه برام تعریف میکنه زمان بچگیشون خیلی بهشون مشق میدادن

و خیلی از معلم و پدر مادرشون کتک میخوردن

ولی باهوش بوده 

ی روز که باباش فکر میکرده پولشو بابابزرگم ورداشته با عصبانیت میفته دنبالش

بابا بزرگم اینا شمالی بودن تو مازندران زندگی میکردن

کوه های تهران هم چسبیده به مازندران

پدربزرگم از کوه ها تو برف و بوران میگیره میاد بالا

باباش که دنبالش بوده سر میخوره از ی صخره میوفته فوت میشه

ولی خود بابا بزرگم موفق به فرار میشه و میرسه به شمرون (تهران)

و همونجا ازدواج میکنه 

شاید اگه اون اتفاق رخ نمیداد من الان به جای اینکه تو تهران باشم در مازندران بودم

و یا شاید اگه بابا بزرگم موقع فرار پاش به جایی گیر میکرد یا یخ میزد من الان نبودم

میبینید کوچکترین چیزها چقدر سرنوشت ما رو عوض میکنه

البته اینکه چه اتفاقی برای پدر بابابزرگم افتاد در اصل مشخص نیست و هیچکس نمیدونه

اینکه گفتم موقع تعقیب و گریز مفقود شد احساس خودمه

بنظر شما چه اتفاقی براش رخ داد؟