سال فک کنم ۸۳ که باز ۵ صبح مامانم اومد بالا سرم گفت پسر پاشو نون بگیر من گفتم بذار ۱۰ دقیقه بخوابم گفت الا و بلا که باید الان بری
خلاصه ما پاشدیم رفتیم سر راه ی ماشین سیاه دیدم این لیموزینیا بارونم میومد اون کنار ایستاد طرف با ی عینک منو نگاه میکرد
من خوب متوجه شدم
رفتم در زدم گفتم آقا دمت گرم منو تا نونوایی ببر خیس شدم
گفت بیا تو ببینم
یکم که گذشت گفتم عه آقا داری به کجا میری؟!
گفت جایی میرم نوناش خیلی داغه!
گفتم خیلی داغم واسه دندون خوب نیستا
منو انداختن تو ی تاریک خونه میگفتن عصمت کجاست
من هی میگفتم عصمت کیه میگفتن به موش مردگی نزن
یدفعه رییسه رسید گفت عه این که اشتباهی آوردین ولی ولش نکنید ممکنه لومون بده
من دیدم اینا خیلی پررو ان
جورابمو درآوردم همشون بیهوش شدم نون فانتزی که سر سفرشون ورداشتم آوردم خونه مامانم میگفت این چیه آوردی
من گفتم بربری مدل ۲۰۰۴


