ی روز که با نامزدم مثل همیشه بیرون میچرخیدم
نامزدم گفت عه این کفش پامو میزنه
گفتم بیا بریم بابا
گفت نه عزیزم با این نمیتونم راه برم خلاصه رفتیم که عوض کنیم
همه مغازه ها بسته بود الا این که کرکره اش نیمه باز بود
اسلحه رو گذاشت رو سر نامزدم
گفت میدونستم چه کفشی بدم تا برگردین
گفتم پس چرا همون موقع اینکارو نکردی
نامزدم گفت عقلتو به کار بنداز دیگه اون موقع بقیه مغازه ها باز بودن اما الان هیچکی نیست
یارو گفت اوه چه نامزد باهوشی داری
من یهو غیرتی شدم حمله کردم
ماشه رو کشید
نامزد گفت عهعهههههعععع
همونجا به خاک افتادم
اما پلیس که صدای شلیک رو شنید رسید و دستگیرش کرد
من چند تا پشت سر هم سیلی خوابوندم تو گوشش
اگه پلیس جلومو نمیگرفت همونجا میکشتمش
تا صبح گریه کردم بالای سر نامزدم
ولی فرداش که آرومتر شدم یارو بهم گفت من جوونم کلی آرزو دارم
بعد گفت دقت کن هزینه های این نامزدت زیاد بود دیگه راحتت کردم که
گفتم اصلا برای چی اونکارو کردی
گفت هیچی بهت حسودی کردم ولی قول میدم دیگه سر به راه بشم
منم به پلیس گفتم باشه قول داد سر به راه بشه رضایت میدم
پلیس گفت باشه امضا بزن
اما ناگهان بابای نامزدم به سر رسید و منو پرت کرد گفت دیگه کدوم خری هستی
بعد ی اردنگی زد به یارو که از سطح زمین خارجش کرد
و احتمالا در فضا به دلیل نبود اکسیژن لازم اعدام شد...


