داشتم از جلوی یه طلافروشی رد میشدم
یدفعه دیدم یکی داره دزدی میکنه
بهش گفتم ای خبیث وایسا
اما اون وای نستاد
دوئیدم دنبالش
رسیدم به مقرشون...
وارد شدم
اما اونا یک گروه بودن
تا اومدم درگیر شم یدفعه صدای کارگاه پشندیو شنیدم...
دستارو بذارین رو سرتون
مام گذاشتیم رو سرمون
من بهش گفتم من یکی از طرفداراتم
ولی گفت همه اینو میگن....
و منو گرفت
الان از تو زندان دارم باهاتون حرف میزنم
به باباتون میگین سند خونتونو بزاره برام؟؟؟


