آن‌گه که در روزِ هیاهو  در شب  به‌سان مرگ  خاموش می‌شود  وین شهرها  همه در تیرگی  مست‌اند و غوطه‌ور  و آن‌گه که سایه‌ی تاریک و روشنِ شب  با این زمین و خاک می‌گردد آشنا  اِنعامِ ناچیزِ زحمتِ هر روزه می‌شود  ساعات شب‌زنده‌داری و ملال من  سر می‌رسد ز راه  در این بطالتِ شب  اَژدَهابانِ سرکشِ قلبم  آشکارا شعله می‌کشند  آن‌گه  در این سرِ شوریده و غمین و فسرده  هر آن جوشش است! 

در قلب  آرزوها چه می‌تپند و  در جان چه شورش است!  آن‌گاه  پیش روی من  تومار بلند خاطرات زنده می‌شود  از بینِ این همه  می‌پاشم از برون  نفرین و لعنتی می‌فرستم  بر خاطرات خویش  تلخ است گریه‌ام  تلخ است شِکوِه‌ام  اما سطور غمگنانه‌ی  این خاطرات را  هرگز ز تومار زندگی  پاک نخوام کرد!

-الکساندر پوشکین

.

.

نه غمگین، نه شاد 

نه به دنبال رابطه، نه لذت از تنهایی 

زندگی بدون هدف، یک‌راست به سوی خستگی های تکراری روزمره

با جسمی مریض، روحی تاب خورده

در جست و جوی دلیل رخوت و بی حسی خویش

خدای من، کاش مقرری بود بر این سرانجام ما