1-سلام.خیلی خوش حالم که بازم میتونم بنویسم و خوب بنویسم و نظرات دوستای مجازیم رو بفهمم.چ 2-همه ی نظراتتون راجع به پست قبلیم رو خوندم و کلی انرژی گرفتم.فکر میکنم حدود صد تا کامنت برای یک متن توی ستون کاربرا عالی باشه. 3-این متن جدیدم فقط یه دلنوشته است که دوست داشتم بنویسمش.یه جور حس متفاوت...صفحه ی ورد را باز کردم و هر کلیدی را که انگشت هام خواستند فشار بدهند فشار دادند.لطف میکنید بخونید و نظر بدید. برای مرتضا که چیز های دیگری برایش مهم است... چقدر قشنگ بود.توی مدرسه ی غیر انتفاعی (بخوانید غیر افتضاحی) ما که اولین دبیرستان اختصاصی علوم انسانی بود،تب فوتبال افتاده بود.جام جهانی.بین آدم هایی که یحتمل در آینده اتفاق های خوبی برایشان می افتاد.جالبه...میتونی شخصیت هر کس رو از تیمی که از اون طرفداری میکنه و نوع طرفداریش شناخت. از من همیشه به عنوان جدی ترین و متعصب ترین طرفدار آلمان یاد میشد.حس قشنگیه نه؟با بقیه کری میخونی برای بازی فردا شرط میبندی یه روز تیمت هفت تا میزنه قهرمان جهان میشه و این تویی که این خوشی را با هیچ چیز عوض نمیکنی.این تویی که همه دوست دارند باهات کلکل کنند و بهت تبریک بگویند یا منتظر باختی از تیمت باشند تا مثل آوار روی سرت خراب بشوند. حس قدرت،برتری،قهرمانی،پیروزی،غرور و هم ذات پنداری با قهرمان هات.افتخار کنی که همه دارند برای کل کل مسی رونالدو خودشون رو خفه می کنند ولی اسطوره ی تو مولر است.اینکه با وجود ماهواره نداشتن تمام بازی های پخش شده از تیم های آلمانی را که از تلویزیون پخش شود را ببینی. حس قشنگیه که همیشه خلاصه ی بازی های تیمت رو ببینی و برای بازی بعد این تو باشی که ترکیب تیمت رو میچینی هر چند به مرد بزرگ ایمان داری. تصور کن من چقدر با بقیه متفاوتم . از زندگی لذت میبرم.کسی مثل من اما چرا باید به مرتضا حسادت کند؟به صمیمی ترین دوستش؟آن هم سر چی؟به خاطر فوتبال...چیزی که خودش بیشترین لذت را از آن میبرد. مرتضا اما نه به اندازه ی من فوتبال را دنبال میکند نه اندازه ی من درک تاکتیکی دارد و نه حتی در واقعیت بازی اش خوب است.مرتضا عاشق بود و این عشق هم حتی چیزی نبود که من نداشته باشم.شاید لغت اشتباهی را به کار بردم.چه چیزی باعث میشود کسی مثل من از سال 2004 طرفدار آلمان شود؟یک کشتی شکست خورده چه جذابیتی داشت؟بی انصاف نباشیم من هم عاشق بودم.مرتضا اما... اولین بار در مترو بود که از او پرسیدم در جام جهانی طرفدار چه تیمی است.آن زمان که آلمان با قدرت از دور گروهی صعود کرده بود و هنوز حریفش در مرحله ی بعد مشخص نشده بود و البته ایران هم حذف.مرتض انگار که دوست داشت کسی این سوال را ازش بپرسد با برق خاصی که در چشمش بود گفت:الجزایر! همون لحظه مترو ترمزی کرد و سرم به شیشه خورد.سرم خیلی درد گرفته بود اما این درد اصلا باعث نمیشد که خنده ام قطع نمیشود.آخه الجزایرم شد تیم؟! البته از مرتضا همچین چیزی بعید نبود.بهترین نویسنده ی مدرسه بود.هر فیلمی که خوب بود رو دیده بود.نظرات عجیب و قشنگی داشت.با اون موهای فر نه چندان جذاب و اینکه درس نمیخوند هر چند هر وقت تلاش میکرد بهترین فرد پایه مون هم نمیتونست باهاش مقابله کنه.کلا یه همچین آدمی بود.جذاب... خودش میگفت آرزوشه الجزایر قهرمان شه.من فکر میکردم برای اینکه با بقیه فرق کنه همچین تیمی رو انتخاب کرده ولی مرتضا همچین آدمی نبود.آخه چرا مرتضا...؟ دلیلیش یه چیز بود: -الجزایری ها قوی ترین تیم مسلمون ها هستند! -یعنی چی آخه.چون مسلموننند طرفدارشی؟ - آره و اگه قهرمان شوند کلی شرایط فرق پیدا میکنه. -مرتضا داری سیاستو وارد فوتبال میکنی. -مگه سیاست جزو فوتبال نیست؟مگه غیر از اینه که قوی ترین تیم ها اروپاییند؟ -چه ربطی داره؟ -چون این ها قویند بقیه هم طرفدارشون میشند و کم کم این طرفداری بیش از یه نتیجه تو فوتبال میشه و مثلا یه کم راجع به فرهنگ اون کشور میخونند و سعی می کنند اون کشورو دوست داشته باشند و راجع به اون برای بقیه هم بگن و این خودش یعنی تاثیر فرهنگی.خوب منم طرفدار الجزایرم.منم دنبال یه تغییر اساسی ام. بگذرم.حرف هاش اصلا تو کتم نمیرفت.حتی با اینکه مثالش کاملا در مورد من یکی که صدق میکرد.من هم عاشق آلمان بودم فقط به خاطر فوتبال. بازی آلمان الجزایر که شد آدم دیگه ای شد.اصلا انقدر هیجان زده ندیده بودمش.داشت برای من کری میخوند.فکر کنید برای من که طرفدار آلمانم!اصلا یه جورایی برام افت داشت.اما بازی شروع شد.هر دو دقیقه به من پیامک میداد و کری میخوند و میگفت شانس اوردید و حذفید و از این حرف ها.انصافا هم عجب بازی بود.پر بیراه نمیگفت دکتر صدر که بهترین بازی جام جهانی بود.انقدر کری خوند که کم کم با این وضع بازی استرس هم گرفته بودم.هر چند بازی رو بردیم و فردا صبحش حسابی جبران کردم. الآن که به آن موقع فکر میکنم حس خوبی دارم.مرتضا هم حس خوبی دارد. من از پیروزی تیم محبوبم آلمان حرف میزدم،اون از پیروزی تیم محبوب ملت محبوبش من از قدرت تکنیکی و تاکتیکی برتر مانشافت میگفتم،اون از اینکه الجزایری ها روزه اند. من اطمینان از پیروزی داشتم،اون حس یه جنگجوی جنگ های صلیبی من گوتزه رو به رخ میکشیدم،اون از بازیکنایی که تلفظ درست اسمشون رو هم بلد نبود. من از سلطنت توی فوتبال می گفتم،اون از انقلاب من حس یه برنده رو داشتم،اون یه بازنده که هیچی از ارزش هاش کم نشده من فاتح بودم،اون عاشق مرتضا جان هر کجا که هستی: دمت گرم و سرت خوش باد!