شاهکار ادبی حج اصغر در رثای شیرزنان سرافراز یونان کبیر ‍ دعوا نکرد..... هر چه دوری کردی از من قلب من پروا نکرد در قفس دیگر پرستوی دلم پر وا نکرد آشیانم را خراب و خانه ام ویران نمود بسکه تنها ماندم و میلی به این ماوا نکرد????? گفتمش بر دخت یونان ای فرشته ای نگار با سکوتی تلخ... رفت و روی خود با ما نکرد گفتمش حدّ اقل یک ناسزا با من بگو چشم چرخاند و همین! حتی مرا دعوا نکرد! من فقط ماندم کنار ماتم و درد و غمم این چنین من را به حال خود رها تنها نکرد! با نگاه آتشینش جان من سوزاند و دید آتشم خاموش حتی... با یکی ایما نکرد درد اصغر در دلش.... حتی خدا هم بی خبر! بسکه با چشمش جفا دید و به لب بلوا نکرد