نخست باید بگم نیمه نخست و اینجا بخونید
https://www.tarafdari.com/node/2270735
روزگار گذشت و کریص دادگر بزرگ شد . وی سرنوشت پدر خویش را از مادرش پرسید و اماده نبرد با مسی شد .مسی ماردوش که این خبر را شنید با لشکری به سوی کوه دماوند رفت تا کریص را بکوشد . اما کریص انجا نبود . مسی برمایه را کشت تا پیامی برای کریص بفرستد تا او را متزلزل کند .
کریص بزرگ که امد عصبانی تر از همیشه اماده نبرد با مسی میشد .
مسی ماردوش که خود را پیروز میدید برای اینکه خود را پادشاهی محبوب نشان دهد تصمیم گرفت که نامه ای بسازد و بزرگان با پول گرفتن ان را امضا کنند و شهادت دهند مسی پادشاهی خوبی است .
نامه دست به دست شد تا اینکه به مردی میانسال به نام پیرس مورگان ( ملقب به پیرس سوسیس گر ) رسید . پیرس رو به مسی کرد و گفت . ای پادشاه ! من چه گناهی کردم که ۱۷ پسرم توسط مار های تو خورده شدند و تک دوردانه ام هم دارد خوراک مار های تو میشوند .
مسی که وضعیت خراب دید دستور داد که پسر پیرس سوسیس گر را ازاد کندد . بعد از وی خواست که نامه را امضا کند . وی پیرس از انجام دادن این کار امتنا کرد و گفت . بهتر است جای این همه خرج کردن ، پول بدهی و یک تلسکوپ بگیری و وضعیت کریص دادگر و لشکریان او را ببینی . بعد پیرس اهنگر پسر خویشتن را برداشت و از کاخ مسی ماردوش خارج شد و به سوی بازاریان رفت . او تبلیق مغازه خود را( که روی ان نوشته بود : سوسیس اتریشی ارزان با ۷۰ درصد تخفیف ) را برداشت و بر سر بیل خویش کرد و به مردم گفت : ای مردم زمان ان است که به کریص دادگر بپیوندیم و مشی ماردوش را بکوشیم .
مردم دسته دسته به سوی لشکر کریص دادگر رفتند و همراه او به کاخ مسی ماردوش حمله کردند .
وی پس از شکاندن حفاظ قلعه به سوی مسی ماردوش رفت و با بیل خویش بر سر وی کوبید . او میخاست که دومی هم بزند که ادر فرشته به سوی وی امد و گفت : ای کریص . امروز روز مردن مسی نیست .
کریص دادگر مسی ماردوش را در کوه دماوند واژگون اویزان کرد . کرچه مسی در اینده از انجا فرار کرد
در پایان کریص بزرگ با جورجینا نامزد کرد و حاصل این عشق کریص جونیور شد .
از ان پس روز پیروزی کریص بر مسی را به عنوان ( عید نوروز ) نام میبرند
اینم اخرین کار mr vulture
یک و نیم سال بعد خواهم برگشت و حقایق کریص بزرگ را بیشتر خواهم گفت .
فعلا بدرود


