● اثر هانس کریستین آندرسن
• بخش دوم:
از آن روز چندین سال گذشت. کارن خیلی بزرگتر شده و دیگر یک دختر جوان بود. او به سنی رسیده بود که باید در مراسم دعای کلیسا شرکت می کرد و باید برای او مراسم نامگذاری متبرک انجام می شد. خانم پیر تصمیم گرفت برای شرکت کارن در این مراسم یک دست لباس و کفش نو برای او بخرد. از همین رو به گرانترین و بهترین کفاشی شهر رفتند. کفاش اندازه پای کارن را گرفت بعد در کمد شیشه ای بزرگی را باز کرد. توی آن کفشهای تمیز و تازه و چکمه هایی با چرم براق قرار داشت که خیلی جالب به نظر می رسیدند. بین کفشها یک جفت کفش قرمز بود. درست مانند کفشهای قرمزی که چند سال پیش در آن روز شاهزاده خانم کوچک به پا داشت. کفاش از توی کمد شیشه ای کفشهای قرمز را بیرون آورد و گفت:《این برای یک دختر ثروتمند و اصیل ساخته شده بود، ولی اندازه پایش نشد.》خانم پیر که چند سالی میشد دیگر چشمهایش نمیدید گفت:《آیا چرمش براق و خوب هست؟ ببین خوب برق میزند؟》کارن گفت:《بله، برق میزند.》ولی خانم پیر متوجه رنگ قرمز کفشها نشد. اگر او می فهمید که کفشها قرمز هستند هرگز آنها را برای کارن نمی خرید چون هیچکس در مراسم دعای کلیسا با پوشش قرمز وارد نمی شود. به این ترتیب خانم پیر همان کفشهای قرمز براق را برای کارن خرید و کارن در مراسم دعا شرکت کرد. همه مردم به پاهای کارن نگاه می کردند، هنگامی که کارن به سمت گروه کُر رفت، گمان می کرد که تصاویر کشیش ها و راهبه ها با یقه های بسته و لباسهای سیاه در تابلوهای بزرگ به کفشهای او نگاه می کنند. کارن تنها به کفشهای قرمزش فکر می کرد و از قشنگی آنها لذت می برد. پدر روحانی دست خود را روی سر کارن گذاشت تا مراسم نامگذاری متبرک را انجام دهد و از ارتباط داشتن با خدا و به یاد او بودن حرف زد و بعد گفت:《حالا این دختر یک متدین بالغ است.》ارگ کلیسا نواخته شد و کودکان گروه کر، آواز مذهبی خواندند. اما در تمام این مدت کارن فقط به کفشهای قرمز براقش توجه داشت. بعد از ظهر آن روز، خانم پیر از آشنایانی که به کلیسا آمده بودند، شنید که کفشهای کارن قرمز بوده است. او در حالی که بسیار تعجب کرده بود گفت:《آه، این وحشتناک است! من خوب میدانم که چنین کفشی برای مراسم کلیسا مناسب نیست ولی چشمهایم خوب نمیدید و گرنه چنین کفشهای قرمزی را برای مراسم دعا و نامگذاری کارن نمی خریدم تا آن را بپوشد.》و بعد ادامه داد:《از این به بعد هر زمان که کارن به کلیسا میرود باید کفشهای سیاه بپوشد حتی اگر کهنه باشد.》 یکشنبه بعد مراسم دعای دسته جمعی در کلیسا بود. هنگام رفتن وقتی کارن میخواست کفش بپوشد، به کفشهای سیاه و سپس به کفشهای قرمز براق خود نگاه کرد و تصمیم گرفت بار دیگر همان کفشهای خیره کننده را بپوشد. همانطور که گفته شد خانم پیر نمی توانست خوب ببیند برای همین متوجه نشد که کارن باز هم کفشهای قرمزش را پوشیده است. بدین ترتیب خانم پیر و کارن راهی کلیسا شدند. از مزرعه غلات که در انتهای آن کلیسا قرار داشت، گذشتند. به همین جهت کفشهایشان خاکی شده بود. در آستانه در کلیسا یک سرباز پیر با عصایی به دست ایستاده بود.او ریش بلند و قرمز عجیبی داشت. سرش را خم کرد و به خانم پیر گفت:《آیا کفشهایتان را پاک کرده اید؟》در همین موقع کارن کفشهایش را که خوب تمیز کرده بود نشان او داد. سرباز ریش قرمز گفت:《چه کفشهای قشنگی، مگر میخواهی به سالن رقص بروی؟!》سپس روی چرم براق کفش دست کشید.



