سلام 24سالمه.. ۲٠ سالم بود ک بابامو از دست دادم، من موندم با ی خاهر کوچیکترو مادرم. اوضاع مالیمون خوب نبود.مجبور شدم ب کار کردن چون منبع در امدی نداشتیم باید کار میکردم تو رستوران و فست فود شروع کردم ب کارگری. مشکلی نداشتم تا پارسال ک مادرم حالش بد میشد فهمیدیم سرطان داره.. من بودمو ی حقوق کارگری تو این اوضاع و تورمو و این وضعیت دلار با ی خاهر ک مدرسه میره و مادر مریض از ده صبح میرم سرکار تا ۱۲ شب برا ماهی هفت تومن هر چی داشتیمو نداشتیم خرج مادرم کردم تنها دلخوشیم مادرو خاهرمن ی مدت خوب شد ولی الان روز به روز داره حالش بدتر میشه جلو چشمم داره از دست میره ولی چون میدونه چیزی ندارم میگه حالش خوبه و دکتر نمیاد منم دیگه از پس هیچی نمیتونم بر بیام. واقعا خسته شدم از زندگی کردن بخاطر خانوادم نبود خودمو راحت کرده بودم ولی بعد من خاهرو مادرم چی میشدن دارم دق میکنم میبینم مادرم جلو چشمم ذره ذره اب میشه و کاری ا دستم بر نمیاد.. نمیدونم باید چیکار کنم.. خیلی دلم پر بود ن رفیقی دارم ن چیزی ن اشنایی ک باش دردو دل میکردم برا همین اینجا یکم حرف زدم.. نمیدونم چیکار باید کرد چطوری بدون هیچ انگیزه ای زندگیو ادامه بدم خدایا حکمتتو شکر...
دردودل....
۱۷۵ بازدیددوشنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۲ - ۱۸:۱۰
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.


