این گفتگو احتمالا تا چند ساعت دیگر در یکی از هتل های شهر لندن جامع حقیقت بر تن می پوشد ... اما این یکی از ذهن و مخیله فانتزی جنابتان تراوش کرده و دخلی به حقیقت ندارد ... اگر مورینیو قرار باشد با رویس چند کلمه ای دهن به دهن بگذارد به نظر ایشان تم بحثشان اینچنین خواهد بود ... . روی صندلی چوبی جلوی بار لابی ... مارکو آرنج دست راست خود را روی پیشخوان گذاشته و با آن یکی دستش جام نیمه پر وتکا را آرام آرام می چرخاند و خیره به تلویزیون لابی به تماشای بازی های هفته گذشته جزیره نشسته است ... تیشرت سفید رنگ با نقش مرلین مونرو و یک شلوار بگ کتانی مشکی و ساک ورزشی آدیداس که کنار خود روی زمین گذاشته ... صدای باز شدن درب ورودی لابی نگاه مارکو را جلب می کند ... مردی با کت و شلوار سفید داخل می شود و به مارکو می گوید بالا منتظر شما هستند ... مارکو جرعه ای از وتکا را می نوشد و لبانش را به هم می فشارد و از جا برمی خیزد ... به همراه مرد وارد آسانسور می شوند و خدمتکار طبقه چهارم را انتخاب می کند ... همین که آسانسور شروع به حرکت می کند مارکو سرش را چرخانده و می گوید ""مورینیو قراره چه پیشنهادی بهم بده؟!"" و خدمتکار لبخندی زده و می گوید ""خودت تا چند لحظه دیگه میفهمی"" ... ناگهان آسانسور از حرکت ایستاده و درب آن باز می شود ... مارکو به همراه خدمتکار به سوی یک درب بزرگ قهوه ای رنگ در انتهای سالن حرکت می کنند ... سالنی که دیوارهایش پر از نقاشی های رنسانی و هنر مینیمال مدرن بریتانیایی است ... به درب رسیده و خدمتکار مارکو را به داخل دعوت کرده و خود بیرون می ماند ... رویس همین که وارد اتاق می شود نور خورشید که از لابه لای پرده های سفید رنگ به داخل اتاق سرازیر شده چشمانش را کوچک می کنند ... یک میز بزرگ مشکی و یک صندلی سلطنتی قرمز رنگ پشت آن ... صدای نرم و پخته ای از سمت راست نگاه رویس را به مردی با موهای جوگندمی و تیپ و قیافه ای ساده جلب می کند ... خوزه آنجا روی کاناپه لم داده و سلام گرمی به مارکو می کند ... از جایش بلند شده و به سمت وی می آید ... همین که به او نزدیک می شود مارکو قدمی رو به جلو برداشته و دستی دراز می کند و خوزه نیز دست مارکو را مکم می فشارد ... ""بیا اینجا روی کاناپه بشین ... حتما خسته ای"" مارکو جواب خوزه را با تکان دادن سرش می دهد و خجالت زده روی کاناپه کنار مورینیو می نشیند ... خوزه : ""می دونی چرا اومدی اینجا؟!"" مارکو: ""فکر کنم شما از من خواستید"" خوزه: ""نمی دونی برای چی"" مارکو: ""برای چلسی؟!"" خوزه: ""نه ...برای چلسی نمی خواستم تو رو ببینم ... بیشتر برای خودت می خواستم"" مارکو: ""ببخشید ... متوجه نشدم"" خوزه از جای خود بلند شده و به سمت میز خود حرکت می کند ... دستی به داخل کشوی وسطی کرده و چند برگ کاغذ بیرون می آورد ... به سمت مارکو آمده و می گوید ""این قرار داد من با چلسی است ..."" خوزه: ""رقمش زیاد مهم نیست ... من اینجام چون می خوام مهم باشم ... اگه همین الان رومن بهم زنگ بزنه و بگه ده سال دیگه باهام تمدید میکنه بدون نگاه کردن به متن کاغذها امضاش میکنم ..."" مارکو: ""شما از من چی میخواید؟!"" خوزه: ""می خوام ازت یه سوال بپرسم؟!"" مارکو: ""امیدوارم بتونم جوابتون رو بدم"" خوزه: ""میخوای بخشی از تاریخ باشی ..."" مارکو: ""کیه که آرزوی تاریخی شدن رو نداشته باشه"" خوزه: ""تاریخی شدن تو جزیره امکان پذیره ... من همه لیگهای دنیا رو گشتم ... تو که نمی خوای تا آخر عمرت یه وینگر خوب تو لیگ کشورت باشی ... میخوام با من امضا کنی تا دنیا رو تکون بدیم"" مارکو: ""من تو دورتموند هم می تونم به موفقیت برسم"" خوزه: ""یه مورچه هرچقدر هم پشت کار داشته باشه بدون دوستانش نمیتونه حتی یک دونه برنج رو با خودش حمل کنه ... دورتموند آدمهای مثل تو زیاد نداره ... وقتی کسی به کمک تو نیاد تو هم موفق نخواهی شد ... اینجا میتونی مثل یک گرگ باشی ... گرگ ها تنهایی به شکار نمیرن ... ما میخوایم وحشت رو به دل همه بندازیم ما میخوایم گوشت بخوریم نه برنج ... اینجا جزیره است؟! میدونی فوتبال از کجا شروع شده؟! از همینجا؟! پس همینجا هم تموم میشه ... به دست ما ..."" مارکو: ""همه چیز به آینده بستگی داره ... من باید بیشتر فکر کنم ... باشگاه های دیگه ای هم هستن که منو میخوان و پیشنهاد های بهتری هم دادن"" خوزه: ""پس میتونیم باهم خداحافظی کنیم ... از اینجا که بری یک ماشین جلوی درب ماددکس ستریت منتظرت بود تا تو رو با آزارد و اسکار و دیگو و سسک و بقیه آشنا کنه ... داره بارون میاد بازی کردن روی چمن نمناک بریج میتونست رویایی باشه ... اگر نمیتونی گرگ باشی، سعی کن یک مورچه باقی نمونی ..."" مارکو: ""کجا رو باید امضا کنم ..."" خوزه: ""امضا اصلی روی قلب ماست ..."" . خوزه و مارکو به یکدیگر نگاه می کردند ... در آن روز همه چییز برای مارکو تغییر کرد ... رویس حالا راهی رو به سوی پیروزی پیدا کرده بود ... راهی که فقط خودش و خوزه میدونستند از کجا رد میشه ...