مروری نوآورانه از آثار یوناس مکاس صداقت اساسی فیلم های «دفتر خاطرات» او را آشکار می کند.

یوناس مکاس که در دهکده Semeniškiai بزرگ شد، جهنم جنگ جهانی دوم را در اوایل بیست سالگی خود تجربه کرد. در سال 1944 او و برادرش آدولفاس توسط نازی ها به اردوگاه زندان المشورن محبوس شدند تا در چهار سال پس از پایان جنگ به اردوگاه های پناهندگان ویسبادن و کاسل منتقل شوند. مکاس که به همراه برادرش آدولفاس در سال 1949 در سن 27 سالگی به شهر نیویورک رفت، بنیانگذار تعاونی فیلمسازان، مجله فرهنگ فیلم و آرشیو فیلم گلچین شد. او اولین منتقد تمام وقت در The Village Voice بود که درباره فیلم می نوشت و شاعری بود که به طور گسترده منتشر شد. اما او همچنین تعداد زیادی فیلم «دفترچه خاطرات» کلاژ مانند ساخت که زندگی پر مشغله و هنری او را مستند کرد. او به‌عنوان «پدرخوانده سینمای آوانگارد آمریکا» شناخته می‌شود و یکی از اعضای مؤسس انجمن فیلمسازان و آرشیو فیلم گلچین، و همچنین یک منتقد فیلم و فیلم‌ساز است. او از دهه 1960 به طور مداوم فیلم می ساخت و آثارش در سراسر جهان به نمایش درآمد. همان طور که مکاس مشتاقانه وارد زندگی جدیدش پس از جنگ شد، هرگز از احساس تبعیدی دست نکشید، و علیرغم تمام صمیمیتشان، فیلم های او از نیویورک نیز کیفیت عجیبی از خودآگاهی یا دوری دارند.

مکاس به بسیاری از هنرمندان و نوازندگان کمک کرد تا مسیرهای جدیدی را کشف کنند. او دوست خوبی برای یوکو اونو و جان لنون بود و از فعالیت های هنری آنها الهام می گرفت و در پروژه ها همکاری می کرد. ورود تونی کنراد به فیلمسازی توسط مکاس مطرح شد، که به کنراد فیلم 16 میلی متری هدیه داد تا اولین فیلم خود را در سال 1966 با نام The Flicker بسازد. و در سال 1973، زمانی که کنراد نقاشی‌های «فیلم‌های زرد» خود را در کارگاه فیلم هزاره در نیویورک ارائه کرد و این مجموعه را به‌عنوان «نمایشگاه جهانی 20 فیلم جدید» تبلیغ کرد، مکاس پر سر و صداترین حامی این اثر بود. او در ویلیج ویس اعلام کرد: «این نمایشگاه را یکی از دستاوردها یا محصولات عالی هنر سینما و به نظرم بهترین کار کنراد تا به امروز می‌دانم». مانند کنراد، مکاس نیز فردی متفکر و سازنده جامعه بود که حجم زیادی از کار را در چندین نسل بدون توجه به موفقیت جریان اصلی تولید کرد. او نسبت به اکثر آوانگاردها رادیکال تر و آوانگاردتر بود و در طول نزدیک به یک قرن بی سر و صدا جلو می رفت و خلق می کرد.

آشنایی مختصر با مهم ترین آثار یوناس مکاس در سینما:

اولین فیلم بلند 35 میلی متری او که نویسندگی، کارگردانی، تهیه کنندگی، تدوین و فیلمبرداری آن را برعهده داشت، «Guns of the Trees» بود که تحت تاثیر سایه های جان کاساوتیس و فیلم رابرت فرانک و آلبرت لسلی Pull My Daisy ساخته شد. همچون یک قطعه واقعی، Guns of the Trees، جنبه‌هایی از فرهنگ بیت در نیویورک را از طریق زندگی چهار شخصیت داستانی، که یکی از آنها توسط آدولفاس بازی شده بود، توصیف می‌کند. بحث هایی درباره اعدام کریل چسمن، مبارزات انتخاباتی نیکسون در سال 1960 و خصومت ایالات متحده با فیدل کاسترو وجود دارد. آلن گینزبرگ اشعار او را روایت می کند و می خواند و آهنگ های فولکلور نیز در موسیقی متن وجود دارد. او داستان‌سرایی روایی را با Guns of the Trees امتحان کرد و از نگرانی‌های اوایل دهه 60 از نابودی هسته‌ای و معنوی و رفتار مستقل سایه‌های جان کاساوتیس (1959) بهره برد. اما با «Walden» بود که مکاس به فیلم خاطرات اکتفا کرد: سه ساعت فیلم تکه تکه از ماجراجویی‌های او در نیویورک در حدود سال‌های 1965-1969، که به سبکی تند و تنومند که با نمایش بصری بازی می‌کند (فیلم تند می‌شود، کند می‌شود، دریافت بیش از حد، نوردهی دوگانه) و دریافت شنیداری (باد، ترافیک، ماشین‌های تحریر با صدای کلیک، و نشانه‌های موسیقی متن فیلم را تشکیل می‌دهند). ما مردم را می بینیم که غذا می خورند، مسخره می کنند و در خیابان راه می روند. جشن عروسی به‌عنوان اتفاقی وجود دارد که برای تقلید از جلوه‌های عجیب و غریب ویرایش شده است.

در «Reminiscences of a Journey to Lithuania»، مکاس پس از نزدیک به 30 سال به زادگاه روستایی خود Semeniskiai برمی گردد و این چیدمان غوطه ور باعث می شود احساس کنید در آنجا با او هستید و با آدولفاس و مادر پیرشان آبجو می نوشید. در «This Side of Paradise»، او به فرزندان جکی کندی یاد می‌دهد که چگونه از دوربین در خانه وارهول در مونتاک، لانگ آیلند استفاده کنند، و در «As I Was Moving Ahead Occasionally I Saw Brief Glimpses of Beauty»، شما در عشق گنگ او فرو می‌روید. عشقی برای همسرش، هالیس، و فرزندانشان، اونا و سباستین. پرده‌های چندگانه به‌ویژه برای «Requiem» که مکاس تقریباً تا لحظه مرگش در ۹۶ سالگی در سال ۲۰۱۹ روی آن کار می‌کرد خوب کار می‌کند. در آن، نماهایی از درختان و گل‌ها به‌همراه نماهایی از فاجعه خبری تلویزیونی دیده می‌شود. فیلم‌ها با آهنگ‌های کرال بزرگ «عشای مرثیه» وردی تنظیم شده‌اند تا تأثیری جدی برانگیزند. «Lost Lost Lost» بیش از سه ساعت، زندگی اولیه او در ایالات متحده و احساس تبعیدیش را ثبت می کند. هر چند سال، مکاس تعداد بیشتری از «فیلم‌های خانگی» خود را منتشر می‌کرد، عبارتی که او با استفاده از مواد آرشیو زیادی و با حضور دوستانش، که بسیاری از آنها از فیلم‌سازان آوانگارد همکار بودند، پذیرفت.

مکاس خود را یک فیلم‌بردار نامید تا یک فیلمساز («من واقعاً فیلم نمی‌سازم، من فقط به فیلم‌برداری ادامه می‌دهم») یا کارگردان («من هیچ چیز را کارگردانی نمی‌کنم»). او ترجیح می داد به جای صحنه سازی یک رویداد، جوهر لحظه را به تصویر بکشد. او به‌عنوان یک منتقد فیلم، در توصیف آثارش بسیار ماهر بود و از فیلم‌هایش به عنوان «جشن‌ها و شادی‌های کوچک شخصی… معجزات هر روز، لحظات کوچک بهشت… فیلم‌های ناخوشایند که ناگهان با هیجانی غیرمنتظره آواز می‌خواند» مهارت داشت. هر فیلمی که او می ساخت، به نوعی حسابرسی با آن انتخاب و آسیب ناشی از ریشه کن کردن اجباری بود که منجر به آن شد. تصاویر او می توانند به اندازه شعر، برخوردهای کوتاه و رنگ آمیزی او با زیبایی طبیعی در یک محیط شهری خاکستری و ساخته شده غنایی باشند - سابقه شخصی که ذاتاً با مکان خود هماهنگ شده است. اما اینها در پیوستاری وجود دارند که جاذبه اصلی آن، دیگری بودن خردکننده ای است که او در نیویورک به عنوان یک پناهنده لیتوانیایی احساس می کرد. برای مثال تماشای Lost Lost Lost یا As I Was Moving Ahead و نادیده گرفتن وضعیت خارجی او دشوار است. اینها ممکن است شبیه فیلم‌های خانگی به نظر برسند (گاهی اوقات واقعاً هستند)، اما توسط کسی فیلم‌برداری می‌شوند که همیشه مداخله‌گر و یا فضول است. 

یا شاید هم نه. نزدیکی او به ثروت، قدرت و شهرت، نوعی موقعیت خودی را به او می دهد. به دلیل اینکه خاطرات مکاس چقدر باز هستند و اغلب چقدر قابل تغییر هستند، تشخیص اینکه چه چیزی واقعی، خیالی یا به سادگی در ویرایش یافت می شود، دشوار است. تاکستر در مقاله کاتالوگ خود می نویسد: «مکاس داستان نویسی بود که روایت های نوشتاری و تصویری درباره زندگی خود ارائه می کرد.» اشکال دیاریستیک او بر حافظه تکیه داشت: آمدن حقایق (جهانی که او دید) و ادراکات (جهان چه احساسی داشت). این ترکیب قوی از دیدن و احساس نه تنها ویژگی بارز کار مکاس است، بلکه دقیقاً به همین دلیل است که تا این حد تکان دهنده است. در واقع، مکاس ما را دعوت می کند تا با کار او درگیر شویم، اگر نه با شک و نه کاملاً تحت اللفظی. «خوش آمدید که همه اینها را به عنوان تکه هایی از زندگی یک نفر بخوانید. یا به عنوان نامه ای از یک غریبه دلتنگ. یا به عنوان یک رمان، داستانی ناب. بله، شما می توانید این را به عنوان داستان بخوانید. ، یا فقط مناسب لحظه است.» 

آغشته به روح آوانگارد همیشگی، آثار مکاس را نمی توان به یک دوره محدود کرد، بلکه با تکامل رسانه سینما تکامل می یابد. در سال 2006، چند ماه پس از اولین راه اندازی یوتیوب، این هنرمند دفتر خاطرات خود را به اینترنت منتقل کرد و آینده تصاویر متحرک را قبل از بسیاری دیگر درک کرد. در سال 2007 او 365 Day Project را ساخت، یک اجرای فیلم بزرگ که طی آن ویدئویی را برای هر روز از سال در دفتر خاطرات آنلاین خود تهیه کرد و به اشتراک گذاشت. به طور خلاصه، معیار کار یوناس مکاس، خود زندگی است که با ریتم دوربین سینما جریان دارد. زندگی بر روی سی و دو پنجره شیشه ای در یک لحظه همه چیز به من بازگشت (2015) تبدیل به تصویر می شود، اثری به یاد ماندنی که از 768 عکس گرفته شده از آرشیو وسیع این هنرمند تشکیل شده است.

سخن آخر

کار یوناس مکاس در حین آشکار شدن، قصیده ای از زندگی است. در فیلم‌های او دوربین تبدیل به دفتر خاطراتی می‌شود که در آن هر روز تکه‌هایی از شدت وجود خود را ثبت می‌کند: برخوردهایش با دوستانش اندی وارهول، آلن گینزبرگ و یوکو اونو، یا بهار در پارک مرکزی، گل‌ها و درختان. هر لحظه در مونتاژی غیر روایی و غیرخطی که با زبان شعر موازی می شود، ثبت می شود. با ورق زدن صفحات این دفتر خاطرات 70 ساله، تصویر به تصویر، روز به روز، یک وجود کامل در برابر چشمان ما آشکار می شود: وجود یک پناهنده لیتوانیایی که تاریخ سینما را در ایالات متحده و سراسر جهان تغییر داد.