این مقاله توسط گروه متحدین چلسی دوباره منتشر شده: موهایش جو گندمی شده ... کمتر میخندد و به نظر کمتر حرف می زند ... احتمالا او دیگر کنفرانسهای بعد از بازی را نیمه کاره رها نخواهد کرد و شاید دیگر دور ورزشگاه ندود و به پایین و بالا نپرد ... شاید دگر شاهد بغض کردن او از فرط خوشحالی نباشیم ... شاید او دیگر به آغوش میکل تن ندهد یا از جان کولی نگیرد ... نگاه میکنم متوجه چیزی میشوم ... او پیرتر شده جدیدا شامپاین بر سر بازیکنان نمی ریزد، حال بیشتر ترجیح میدهد در گوشه دنج بار آرام روی صندلی تکیه دهد و به افتخار آنها بنوشد ... کتابی ورق زده و دستی به روی جلد روزنامه ها بکشد ... با لبخند به مرد روزنامه فروش: امروز سان درباره ما چه نوشته ... و مرد که دست و پایش را گم کرده با سراسیمگی: همان چیزهای همیشگی را ... می گویند شما اتوبوس پارک میکنید ... تای روزنامه را باز کرده و نگاهی گذرا به تیترهای تیره اش می اندازد ... لبخند خشک نکرده و دل مرد روزنامه فروش را با نگاهی عمیق می ستاند ... سوار دوچرخه اش می شود و از کنار پارک مرکزی لندن آرام به سوی محله چلسی رکاب می زند در میانه های راه اگر دختربچه ای خوزه را به مادرش نشان دهد ترمز کرده و کنار او و مادرش عکسی به یادگار می اندازد ... آنقدر دستان دختربچه را محکم می گیرد که او احساس دوری با خوزه را نکند مانند پدرانی که تازه از جنگ بازگشته اند به همان اندازه دور و نزدیک ... شاید در آن حوالی پسر نوجوانی هم دلش بخواهد با آنها هم سفر شده و به تاریخ بپیوندد ... همه ما آن را می خواهیم دل کندن از خوزه هرچند برای دختربچه سخت باشد اما یادگاری او همان چند کلمه ای است که خوزه به دور از چشم دیگران کف دست دختر نوشته بود ... هرچند دخترک هنوز توان خواندن آن جمله را نداشت اما آنقدر دستانش را نشست که روزی در سالهای دور فهمید خوزه برایش در چند کلمه آروزی موفقیت کرده است ... به دنبال عموی خود هر روز به ورزشگاه بریج می رفت و هر روز از لا به لای جمعیت نگاهی به خوزه می انداخت ... هرچند از آن روز سالها گذشته اما همچنان امیدوار به دیدار دوباره مورینیو پشت دربهای ورزشگاه زیر بارش باران و برف می ایستاد و به ماشینها نگاه می کند ... او پیرتر شده و همه ما لاجرم به آینه که می نگریم غبار زمان روی صورتمان نقش بسته ... ما بزرگتر شدیم و پرچم های بزرگتری را تکان می دهیم ... هنوز آبی گرمترین رنگ است، دوش به دوشمان شاید همان نوجوانی باشد که روزی با خوزه عکس انداخت ... شاید او اگر امروز دستی به شانه های تو می زند و می گوید: برادر ما همه عاشق این پرچم هستیم ... در واقع همه ما را مدیون لحظه ای می کند که در آینه سراغ نوستالژی ها می رویم ... در میان ما دختری 17 ساله شد ... همان دختری که 13 سال است هر هفته به ورزشگاه می آید و به خوزه می نگرد تا که شاید او هم نگاهی به وی بی اندازد ... فقط نگاهی به ما بی انداز نویسنده: میهمان.