رخِ مهتابِ تو هر بار شبی گل بکند... شعرِ من پر بکشد باز تغزل بکند   اهل شهر گویند که وصال تو محال مشکلی نیست ، فکرم تخیل بکند?? چون رقیبان پر شمارند غمی نیست دل به خدای خردمند  توسل بکند می رود تا خودِ خورشیدِ سحر، ذراتم چشمِ دل معرفت و نور تناول بکند . دخت یونان قدحت پر می باد دل نتواند  حزن تو تحمل بکند . نفسی بوی تو را مست ...نسیمی آورد که سرانجام مرا کشته ی کاکل بکند . مدعی خواست... بیاید به تماشا، نکند... دستِ رد، ثانیه ای حسّ ِ تبادل بکند . اشکِ من بی تو خروشید به دریای دلم... چشمِ خورشیدِ تو ای کاش به من زل بکند . بینِ ما دوری و رودی شده خونابه ی چشم... که فقط دستِ تو بر گردن من پل بکند . رخ من محو تاریکی ظلم خلایق شد رخِ مهتابِ تو هر بار شبی گل بکند! . می زند حاسب شلاق عدالت به تنم تا تویی غمی نیست اصغر تحمل بکند