هشدار اسپویل

 

سینما، مدیومی فوق العاده قدرتمند است، مدیومی که می تواند عمیق ترین درد ها و رنج های انسان را با ظرافت تمام به تصویر بکشد، مدیومی که می‌تواند شخص و فضا را با هم پیوند بدهد و با هم یکی بکند؛ سینمای اصیل و حقیقی، همه این کار ها را با تصویر انجام می‌دهد، گاهی اوقات از کلمات کمک می‌گیرد، ولی گاهی اوقات می تواند بدون استفاده از کلمات، خود را بر تماشاگر القا کند.

 

در این یادداشت، می‌خواهم درباره فیلمی از سینمای اصیل و حقیقی صحبت کنم، سینمایی که شاید امروزه کمتر می توان رنگ و بویش را احساس کرد، شاهکاری از سینمای سوئد، و حاصل کار یکی از بهترین و بزرگترین فیلمسازان تمام دوران، اینگمار برگمان، فیلمی به نام توت فرنگی های وحشی.

داستان فیلم، درباره دکتری فرتوت که 50 سال از عمرش را بدون توجه به آدم های اطرافش و احساساتشان به طبابت مشغول بوده است، شخصی به نام پروفسور آیزاک بورگ. بعد از 50 سال روز موعود برایش فرا رسیده، قرار است به او نشان افتخاری به پاس 50 سال خدمت صادقانه بدهند، او برای رسیدن به محلی که مراسم اهدای نشان در آنجا برگزار می‌شود، باید مسیر طولانی را طی کند، عروس او هم که با پسرش دچار مشکل شده، او را در این مسیر همراهی می کند، در این مسیر، او در بین خاطرات کودکیش سفر می کند، و به کار هایی که در این 50 سال کرده و رفتاری که در این 50 سال با اطرافیان خود داشته می اندیشد، در این مسیر با افراد زیادی ملاقات می کند، و تحولات عظیمی در او در طی این سفر رخ می‌دهد، گویا که سفر او فقط یک سفر فیزیکی نبوده، بلکه یک سفر انسانی به سوی کمال بوده.

 

 

فیلم سراسر درباره تنهایی و انزواست، این را در تمامی اجزای فیلم می توان دید، از لوکیشن ها و میزانسن های فیلم بگیرید، تا چهره و اکت شخصیت ها، فیلم کاملا در این راستا پیش می رود، از رویاهای ساکت و نمور و حتی هولناک پروفسور بورگ (با بازی ویکتور شوستروم) تا جاده های دراز و خلوت فیلم، تماما درباره دنیای سرد و تنهایی دردآور شخصیت هاست، شخصیت هایی که در دنیای مادی خود را گم کرده اند، و شخصیت هایی که گرفتار انسان هایی شده اند که آنها هم اسیر دنیای مادی هستند، این جدال را برگمان به طرز طنز آمیز و جالبی در بین سه شخصیتی که پروفسور و عروسش را در مسیر همراهی میکنند نشان می‌دهد، دختری و دو معشوقه اش، که هر سه جوان هستند، شخصیت هایی هستند که به آنها اشاره کرده ام، یکیشان خدا باور است، موسیقی می نوازد و ترانه می‌خواند و بیشتر ابراز محبت و عشق می‌کند، در حالی که دیگری به خدا اعتقاد ندارد و به علم گرایش بیشتری دارد، خداباوران را احمق می پندارد و در ظاهر برخورد سردتری دارد.

 

 

تنها نقطه این مسیر که در آن نشانی از تنهایی نیست، خانه دورا کودکی جناب پروفسور است که در مسیر آنها قرار دارد و دکتر برای تجدید خاطراتش، سری به آن خانه می‌زند، در این مورد احتمالا برگمان اشاره ای به خودش و علاقه اش به دوران کودکی خود داشته

برگمان در جایی می گوید :

فکر می‌کنم برای اکثر هنرمندان نیز همین‌طور باشد. بعضی مواقع در شب و وقتی بین خواب و بیداری هستم می‌توانم از دری به دوران کودکی خود بروم و تمام چیزها همان‌طوری باشد که قبلاً بوده‌است—با نورها، بوها و مردم…. آن خیابان آرامی که مادربزرگم در آن زندگی می‌کرد را به یاد دارم، پرخاشگری ناگهانی دنیای آدم بزرگ‌ها، وحشت از ناشناخته‌ها و ترس از تنش بین پدر و مادرم

ایده ساخت فیلم هم بسیار جالب است، ایده ساخت فیلم زمانی به ذهن برگمان خطور کرد که او روزی برای دیدار مادربزرگش به نزد او رفته بود : میخواستم فیلمی بسازم در رابطه با فردی که دری را باز می‌کند و به دوران کودکی خود برود. سپس در دیگری را باز کند و به واقعیت برگردد

از این گفتار ها می‌توان کاملا درک کرد که شخصیت ها به نوعی بازتاب دهنده ذهن برگمان و خود برگمان هستند، شخصیت هایی سیال بین گذشته و آینده.

 

 

یکی از سکانس های فیلم فوق العاده درخشان است، جایی که دکتر در رویاهای خود در امتحان طبابت شرکت می‌کند، اما اینجا جایی نیست که علوم دکتر درباره بدن انسان وبیولوژی فایده ای داشته باشد، دکتر متنی که روی تخته سالن امتحان نوشته را نمی تواند بخواند، چون نوشته درباره اولین وظیفه هر پزشک است که دکتر هیچوقت در عمرش آن را نفهمیده، و آن هم معذرت خواهی است، سپس شخصی را به نزد او برای معاینه می آورند، شخصی که روحش بیمار است و مرده به نظر می رسد، اما پروفسور داستان ما روح انسان را نمی فهمد، و هرگز به آن توجهی نداشته.

 

 

در انتهای این سفر انسانی دکتر به دو مقصد می رسد، یکیشان همان محل برگزاری مراسم است، اما مقصد اصلی این سفر رستگاریست و تغییر، تغییری اساسی در پروفسور آیزاک بورگ.

 

 

و اما سکانس پایانی که بی نظیر است، دکتر به خواب می رود و باز به دوران کودکی خود می رود و با معشوقه دوران کودکی خود، سارا ملاقات می کند. سپس دکتر والدینش را در ساحل دریا می‌بیند، گویی او دوباره معنای عشق را بعد از 50 سال فهمیده، دکتر به خواب می رود، خوابی که برای او بیداری حقیقیست، خوابی به معنای رستگاری و خوابی به معنای زندگی، و این است توت فرنگی های وحشی، شاهکار اینگمار برگمان.

 

 

این شاهکار رو حتما ببینید، اگر هم دیدین باز هم ببینین تا بیشتر به زیبایی این اثر پی ببرید.

ارادتمند؛ یادداشت از UncleMYR