یه نام خدا

 

هشدار اسپویل

 

همانطور که اکثر شما دوستان می دانید، سینمای ژاپن سینمایی با غنای هنری به شدت بالاست. سینمایی که شماری از بهترین آثار تاریخ هنر هفتم را به سینما دوستان هدیه داده، آثاری همچون هفت سامورایی راشومون، داستان توکیو، سانشوی مباشر، اگتسو و..... 

تصاویری از شماری از فیلم های ماندگار سینمای ژاپن

یکی از کارگردان های مطرح و صاحب سبک این سینما، ماساکی کوبایاشی فقید است، کارگردانی که عمدتا او را با معروف ترین فیلمش یعنی هاراکیری (1962) می‌شناسند. حقیقتا هاراکیری را تقریبا دو سال پیش، به عنوان کسی که به تازگی وارد دنیای سینمای کلاسیک میشد دیدم و فیلم را چندان دوست نداشتم. اما قبل از اینکه این یادداشت را بنویسم، سری به آرشیو فیلم های خود زدم و به فیلمی رسیدم که ندیده بودمش و کنجکاویم را به حداکثر رساند. فیلمی سه ساعته و اکسپرسیونیستی به کارگردانی کوبایاشی، به نام کوایدان. حقیقتا چون هاراکیری را چندان دوست نداشتم، از این فیلم هم انتظار چندانی نداشتم، اما به طور غیرمنتظره ای، از تماشای این شاهکار لذت بردم. فیلم به گونه ای بود که هر اپیزودش، مرا بیشتر به ادامه فیلم مجاب می‌کرد و کنجکاویم را تا انتهای فیلم بیشتر می‌کرد.

ماساکی کوبایاشی، کارگردان بزرگ سینمای ژاپن

نمایی از فیلم هاراکیری(1962)

نمایی از فیلم هاراکیری(1962)

نمایی از فیلم کوایدان

این فیلم، پیرو مکتب اکسپرسیونیسم است، رنگ آسمان در فیلم با توجه به حالات درونی شخصیت ها عوض می‌شود، همچنین رنگ چهره شخصیت ها به طرز تندی در هنگام حالات مختلفشان عوض می‌شود، اصولا فیلم بر رنگ تاکید زیادی دارد، و کوبایاشی در این مسئله درخشان کار کرده است، رنگ ها در فیلم به خوبی بازگوی احساسات درونی شخصیت ها، همچون ترس، اضطراب و ناراحتیست.فیلم در القای حس تعلیق به تماشاگر درخشان است، به طوری که همین عامل کنجکاوی مرا برای تماشای فیلم تا پایان آن بیشتر می‌کرد. 

نقاشی جیغ اثری از ادوارد مونک، یکی از شناسه های معروف سبک اکسپرسیونیسم در هنر، و احتمالا یکی از منابع الهام فیلم کوایدان

 

نکته درخشان دیگر فیلم، قاب بندی های منظم و میزانسن های درخشانش است، اصولا این دو مورد، فیلم را بسیار خاص و متمایز از آثار هنری دیگر می کند. 

 

فیلم چهار اپیزود دارد که در هر اپیزود، یک داستان فولکلور ژاپنی روایت می‌شود، اپیزود اول،، داستان سیاه مو نام دارد:

به طور خلاصه داستان درباره سامورایی فقیری است که به بهانه پیشرفت از زن خود طلاق می‌گیرد و هجرت می‌کند و با زنی از طبقه اشرافی ازدواج می‌کند، اما از زندگی جدید خود رضایت ندارد، پس باز هم طلاق می‌گیرد و پس از سال ها به نزد همسر اولش باز می‌گردد تا زندگیش را با او ادامه دهد، او شب با همسرش به بستر می رود، از صبح هنگام که بیدار می‌شود، جمجمه همسرش را به همراه موهای سیاه او می‌بیند، همچنین خانه اش نیز همچون خانه ای قدیمی می‌شود که در جای جای آن ترک و شکستگی وجود دارد. او از دیدن منظره آنچنان وحشت می‌کند که بیشتر موهایش می ریزد و ناگهان از یک جوان پرانرژی به پیرمردی سپید مو و کهنسال تبدیل میشود(این سکانس برای من یکی از درخشان ترین سکانس های فیلم است، در واقع نوعی اغراق هنرمندانه در این سکانس به کار رفته که تاثیرگذاریش را دو چندان می‌کند. جالب اینجاست که این سکانس به نوعی برایم یادآور بخشی از رمان بوف کور، اثر صادق هدایت است. در جایی از رمان، شخصیت اصلی نقل می‌کند که عمویش و پدرش که برادران دوقلو بودند، عاشق دختری هندی(که در واقع مادر شخصیت اصلی داستان بود) می شوند. دختر برای آزمایش آن دو، آن ها را به یک انباری که در آن یک مار زهر آگین قرار داده اند می برد، هر کس که از دست مار جان سالم به در برد، می‌تواند با دختر هندی ازدواج کند. یکی از برادران می‌میرد و برادر دیگر که نجات می یابد، از شدت ترس، به ناگه پیر می‌شود. در جایی دیگر خود شخصیت اصلی نیز در آخر رمان، هنگامی که همسرش را می کشد، به ناگه به پیرمرد خنزرپنزری (یکی از شخصیت های رمان) تبدیل می‌شود)

 

اپیزود دوم فیلم، زن برفی نام دارد:در این اپیزود (که بازیگر بزرگ سینمای ژاپن ،تاتسویا ناکادای در آن نقش اصلی را بازی می‌کند) پسری هجده ساله به همراه پیرمردی برای حمل هیزم به روستا می روند، اما برف و بوران شدیدی مسیر آن ها را سد می‌کند، پسرک و پیرمرد به خانه ای پناه می برند، ناگهان پسرک می‌بیند که زنی، نفس خود را بر پیرمرد می‌دمد و پیرمرد منجمد می‌شود و می‌میرد، زن قصد کشتن او را نیز دارد، اما به او رحم می‌کند، به شرط آنکه ماجرا را به کسی نگوید، سال ها بعد، پسر با دختری زیبا ازدواج می‌کند و از او صاحب سه فرزند می‌شود، ده سال بعد از ماجرای زن برفی، او به چهره همسرش خیره می‌شود و متوجه شباهت عجیب او با همان زن برفی می‌شود، و به ناگاه داستان آن شب را برای همسرش تعریف می‌کند، ناگهان همسرش می‌گوید که همان زن برفی است، ابتدا میخواست همسرش را بکشد ولی سپس او را بخشید و به او گفت که فرزندانش را خوب تربیت کند و اگر چنین نکند او را می‌کشد. سپس زن در میان برف و بوران محو می‌شود و همسرش با یک دنیا تنهایی و حسرت می ماند

نمایی از آسمان در اپیزود دوم

 

نکته ای درباره این اپیزود و اپیزود های دیگر داستان وجود دارد و آن است که داستان هر چهار اپیزود حالتی سراب گونه دارد، شخصیت های اصلی هر چهار قصه به دنبال چیزهایی هستند که به نظرشان حقیقیست اما وقتی به آن می رسند، پی می‌برند که سرابی بیش نیست، در دو اپیزود اول خوشی بختی همچون سرابی در زندگی شخصیت های اصلی است، آنها فقط برای چند وقت از آن لذت می برند، اما پس از آن تنها غم و پیری است که بر آن ها غلبه می‌کند، گویی که تمام اینها فقط یک خواب خوش بود که به پایان رسید.

 

اپیزود سوم(به عقیده بنده بهترین اپیزود فیلم) هوییچی بدون گوش نام دارد:داستان ابتدا با ماجرا یک جنگ مهیب بین دو قبیله گنجی و هیک در یکی از کانل های دریایی ژاپن آغار می‌شود، در پایان جنگ سربازان قبیله هیک، همگی کشته می شوند و زنان قبیله و دیگر اعضای قبیله(از جمله بانوی قبیله و شاهزاده قبیله) برای آنکه به دست سربازان گنجی نیفتند، خود را به دریا می اندازند و همگی خودکشی می‌کنند، این کار آنها باعث شد که دریاهای آن منطقه، تبدیل به مناطق طلسم شده شوند. برای رهایی این دریاها از طلسم، عده ای راهب، معبدی در آنجا تاسیس می‌کنند، یکی از آنها راهبی نوجوان به نام هوییچی است، او نابینا است اما مهارت ویژه ای در آوازخوانی و نواختن ساز دارد. روزی روح یکی از سربازان کشته شده قبیله هیک، بر هوییچی ظاهر می شود و او را به قبرستان قبیله هیک فرا می‌خواند تا برای مردگان قبیله آواز بخواند و تار بزند تا به آنها تسکین دهد، راهی اعظم معبد(با بازی تاکاشی شیمورا، بازیگر بزرگ سینمای ژاپن) از این خطر آگاه می‌شود و بر کل اعضای بدن هوییچی(به جز گوشش که فراموش کرده بود) دعایی مقدس می‌نویسد تا او را از شر ارواح حفظ کند، اما ارواح همان قبیله گوش های هوییچی را قطع می کنند، پس از این ماجرا افراد زیادی برای شنیدن آواز هوییچی به معبد می آیند و هدایایی می فرستند و بدین ترتیب هوییچی به شدت ثروتمند می شود. در این سکانس کارگردان از تغییرات جوی استفاده بسیار می کند(تغییرات جوی یکی از مولفه های محبوب سینمای کوروساوا بود، به طوری که بسیاری سینمای کوروساوا را با این مولفه می‌شناسند) باران نقش اساسی در این سکانس ایفا می کند. قاب بندی ها در این سکانس، در نشان دادن معبد قبیله هیک عالی عمل کرده، ستون ها و شخصیت ها نظم خاصی به قاب بخشیده اند. جنگ های ابتدایی این اپیزود، به گونه ای مینیمال اما فوق العاده تاثیرگذار ساخته شده است، که بیشتر به خاطر جنبه های اکسپرسیونیستی اثر است، مثل رنگ آسمان، یا تغییر رنگ چهره اغراق شده شخصیت ها. به طور کل فیلم بر یک اغراق آمیزی هنری بنا شده، که به شدت بر انتقال حس به تماشاگر نقش دارد. 

 

و اما اپیزود آخر، در یک فنجان چای نام دارد که داستانش نا تمام است، روای داستان دلیل نا تمامی داستان را نمی داند، اما احتمالات مختلفی برای آن دارد، شاید نویسنده در هنگام نوشتن داستان مرد و داستان نا تمام ماند، داستان درباره سامورایی است که همواره چهره مردی ناشناس را در فنجان چای هنگام خوردن نوشیدنی می‌بیند، در واقع این اشباح زندگی مرد را اشغال کرده اند و به نوعی او را به جنون رسانده اند، در پایان مرد در پی کشتن این سایه هاست اما موفق نمی شود و در پایان اپیزود، خنده ای جنون آمیز به تماشاگر تحویل می دهد. در پایان اپیزود نمی دانیم که چه می شود. به هر حال ف.یلم با یک کات، فلش فوروارد ی به سال1900 میلادی میزند،جایی که داستان ها در آنجا نوشته شده، در آخر نویسنده را می‌بینیم که حالتی همچون مرگ به او دست داده،و همین موجب نا تمام ماندن حکایت چهارم می‌شود. 

 

در مجموع، تماشای این فیلم برای بنده یک تجربه کاملا بدیع و تازه بود. تجربه ای سینمایی که درهای بیشتری از هنر هفتم را برایم گشود.شاید بسیاری از شما با این حرف من مخالف باشید، اما این فیلم نقطه مقابل فیلم هاراکیری است، در فیلم هاراکیری، تصاویر برای من عقیم بودند و فیلم بیشتر بر پایه دیالوگ بود، اما این فیلم سرشار از تصاویر زنده و وجد آور بود، هر چند که این فیلم نیز مانند هاراکیری فیلم پردیالوگی بود، اما تصاویر نقش کلیدی و بیشتری در پیشبرد فیلم داشتند و به گونه ای، احساسات فیلم با رنگ ها، نورپردازی، و تغییرات جوی تعریف میشد. تماشای این فیلم را به شدت پیشنهاد میکنم، اگر هم فیلم را قبلا دیده اید، مجددا ببینید تا به زیبایی های این اثر بیش از پیش پی ببرید

 

پایان، یادداشت از UncleMYR