یک پارادوکس کامل بود.. وقتی خبر بهبودی فرانچسکو آچربی ودرگذشت غلامحسین مظلومی را دریک زمان فهمیدم.عادت کرده ایم..عادت به اینکه به طور متوالی خبر در گذشت را بشنویم شاید به همین خاطر است که با یک نگاه از روی آن رد می شویم.او رفت بدون این که نسل جدید خاطره ای را روی دوشش حمل کند.در هیاهوی بیمارستان بهمن و مرگ مرتضی پاشایی جا ماند وما نفهمیدیم که حالش روز به روز بدتر می شد.به ای سی یو رفت وما بازهم نفهمیدیم.فقط هرزگاهی در برنامه نود می فهمیدیم که زنده است و می گفتیم:خدایا شکر.خلاصه اینکه فقط خاطره روزهای سردش با استقلال وتیم ملی را دانستیم آن هم از دیگران.در لحظات مرگ اش هیچ چیز نگفت او حرف هایش را در شعر هایش زده بود.ما ندانستیم او چه کرد اما هرکه نداند آن مردان سیبیل قشنگ با شلوارهای گشاد وکفش های قیصری که عشق شان تنها امجدیه وفوتبال بود از یاد نبرده اند پسری با آن مو های فرفری بلند و ضربات سر کشنده را.اصلا چرا راه دوربرویم هر گوشه امجدیه پیر شاید در اعماق ذهن آلزایمر گرفته اش مرد مو فرفری را پیدا کند و من مطمئن هستم که آن ابی پوش رایکوف را به یاد خواهد آورد.نمی خواهم دوباره آن جمله کلیشه ای که او متعلق به فوتبال ملی بود را تکرار کنم چون می دانم شما هم مثل من خسته شده اید.سالها پیش مردمانی از شوش و راه آهن از ونک ازجنوب تا شمال شهر برایش دست می زدندو حال هم که خبر فوت اش را شنیده اند با آن صورت های چروک بر پهنای صورت اشک می ریزند چون سر طلایی امجدیه و یکی از طفل های رایکوف درگذشته است.این فقط ذره ای ازدرد هایشان راتسکین می دهد.خاطره ها یک لحظه می آیند نابود می کنند و می روند.برای مرگ بعدی زمان سنجی وجود ندارد اما ما تو را فراموش کرده بودیم...شرمنده ایم