جان دیلینجر: «تو دیگه الان با منی.» بیلی: «ولی من هیچی از تو نمی‏دونم!» جان دیلینجر: «من توی یه مزرعه توی مورسویل ایندیانا بزرگ شدم. مامانم وقتی سه سالم بود مُُرد. بابام تا جایی که می‏تونست کتکم میزد چون راه دیگه‏ای واسه بزرگ کردنم بلد نبود. از بیسبال، فیلم، لباسهای خوب، ماشینهای سریع، ویسکی و تو... خوشم میاد. دیگه چی می‏خوای بدونی؟»