|
25 سال پس از آن بازی ایران و آمریکا ..... پیش از شروع: تصاویر از gettyimages خریداری شده. لطفا در صورت استفاده از آنها، از تگ شخصی استفاده نکنید. تشکر ....... از هم آغوشی پدری با ردای سبزرنگ و مادری سپیدپوش سپیدتن، زیر باران پاییزی هشتم آذر 1376 فرزندی شبیه هیچکس دیگر متولد شد.... فرزندی که پس از سالها، لبخند زدن را یاد لبهای بسته آورد.... جشن گرفتن را از اتاقهای کوچک موکت شده، کارگاههای تاریک و دکانهایی با بوی نا به قلب خیابان کشاند.... فرزندی به نام امید... |

امید، زود جشن گرفتن را یادمان داد. خواهر و برادرهای بزرگتر نگاهش میکردند. تبلور رویاهای خاکی شان بود در چمن سبز رنگ ژرلاند. از چپی و راستی و ریش دار و کروات زده و عمامه بر سر، عاشقش شدند در چمن سبزرنگ ژرلاند...

داستان تازهای بود تماشایش در نیمههای شب. در کنار پدر و مادر و خانواده و دوستان. پایانی بود بر اشکهای تنهای نیمه شب پای 14 اینچی های کم نور و کم صدا. امید، خانواده را تا صبح اولین شب تابستان 1377 بیدار نگه داشت... کنار هم. در کوچه و خیابان. با لبخند... در چمن سبز ژرلاند. ناسلامتی مسافر پاریس بود و پیروز برابر حریفی از آن سوی دنیا... پدرسوخته خوب بلد بود دلبری کردن از همهی ما را... چپی و راستی و...رینا.... دستان کیسی کلر. بوکانگرا... برایان مک براید... برای اولین بار سری در سرها بلند کنی آن هم جلوی آمریکاییها؟؟؟؟

جوانه ای سرسبز بود یا رودی خروشان... هر چه بود، روی صخرههای الوند روییده بود و وسط رملهای مرنجاب جاری شده بود. امید، هرچند مسافر ملبورن و پاریس و هامبورگ و کالیفرنیا که ریشه در همین خاک داشت. شبیه دههی سی و چهلی ها صبور بود و دنیادیده. شبیه دهه پنجاهی ها حیران بود، شبیه دهه شصتی ها رنج میکشید و شبیه هر ایرانی دیگری عاشق بود... عاشق جان کندن. رفتن و نرسیدن. اشک ریختن و سر در گریبان فرو بردن در منامه. عاشق عصیانگری و لگد پراندن در فرانکفورت...

امید، . عاشق میماند و سر خم نمیکرد. زیر سایهی ناپدریهای فرصت طلب جان داد و جامی نبرد. عطای سفر ژوهانسبورگ و ملاقات ماندلا را به لقای سر خم نکردن برابر مهمان سرزده ی خانه اش برابر سعودی بخشید. تا در سنگلاخ ریشه بدواند، تا بشود ارگی به سرفرازی بم برابر شاه مسی. تا زلزلهی مرگبار آن شلیک لئو، در زمین بلوهوریزنته شکستش دهد اما در قلب ما هرگز. تا داغ همیشهی تاختن به مروارید جنوب ایران را به یادمان بیاورد در شب بازی با اسپانیا و پرتغال

تا برابر انگلستان یادمان بیاورد که فرزند ماست و در آغوش هر پدر و مادر دیگری از بدرقه کنندگان نمایشی در تهران تا شعار دهندگان در ورزشگاه نحس خلیفه، زار میزند و بدعنقی میکند. تا یادمان بیاورد امید، فرزند ایران است و چرخش توپ گرد در زمین سبز... راستی کسی بعد از آن بازی در الثمامه خبری از امید دارد؟ ربع قرن بعد از بازی قرن...




