یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود در آن سوی کرانه ها زیر زمین خانه بسکت گمشده ای باارزش نهفته بود
در این صد سال کسی می دانست یا نه رسیدن به آن دور از دسترس می نمود خیلی ها دویدند تا کاملش کنند
اما نشد
آن حلقه طلا راز گمشده بسکتبال بود
قهرمان قصه ما نوجوانی بود آگاه از این راز از چهارده سالگی جنگید تا گوشه هایش را کامل کند
تنها او توانست گوشه ها را کنار هم نهد
اما یک گوش مانده
حلقه ای که حلقه را می سازد
این قصه ادامه دارد


