اسکندرخان برای تامین امنیت راه های اطراف خوارزم هنگ مرزی وگشت های جاده ای احداث کرده بود
روزی اسکندرخان با خبر شد که در مسیر جنوبی خوارزم به بلخ، شبها راهزنان سر راه مسافرین در بیرون شهر را گرفته و داروندار و پول آنها را به یغما می برند. دستور می دهد که گزمه ها یک درشکه آماده کنند تا با تیمور هم به محل و جاده مربوطه بروند.
تیمور به اسکندرخان عرض می کند: اجازه بدهید ما وسایر گزمه ها خودمان برویم جایز نیست خودتان بروید شما داروغه هستین هستین و امکان دارد بلایی سرتان بیاید،
اسکندرخان فرمودند: «خودم باید باشم تا ببینم چه خبر است»
آنان راه میافتند و شب هنگام با لباس شخصی به نزدیکی آن منطقه میرسند.
میگویند: اسکندرخان صورت خود را نیز پوشانده بود که ناگاه ۵ نفر مسلح راه را بر او سد میکنند و میپرسند بکجا میروید؟
اسکندرخان پاسخ داد: «میخواهیم به خوارزم برویم.»
راهزنان میپرسند: سکه وپول دارید؟
اسکندرخان میگوید: «آری پول هم داریم.»
دزدها میگویند: عبور از اینجا خرج دارد باید پول بدهید تا رد شوید.
اسکندرخان پیاده شده و دو همیان سکه به آنها می دهد و دست آخر می پرسد، سیگار هم هست بدهم خدمتتان؟
راهزنان میگویند داری؟
می گوید: بلی.
سپس به هرکدام یک نخ سیگار میدهد، و خودش سیگارها را با کبریت برایشان دانه دانه روشن می کند و می پرسد حالا می توانیم برویم؟
راهزنان می گویند: اختیار دارید، بفرمایید حالا راه باز است.
آن شب اسکندرخان به هنگ مرزی خوارزم می رود و شب را در آنجا می ماند و صبح زود در مراسم صبحگاهی هنگ شرکت کرده و بعد از صبحگاه می گوید: آن ۵ نفر که دیشب راه را به آن درشکه بسته و پول گرفته بودند از صف بیرون بیایند. همه ساکت بودند و کسی جرات نمیکند بیرون بیاید.
مجدداً با صدای مهیب خود میگوید بیایند بیرون، چرا که اگر خودم آنان را بیرون بیاورم، جد وآباد شان را هم از بین میبرم. دیشب کبریت زدم و چهره یک به یکتان را دیده ام و میشناسم، بیایید بیرون. باز همه ساکت و خبردار ایستاده بودند.
اسکندرخان دستور میدهد، همه ۵ قدم به عقب بروند. همه اجرای امر میکنند و میبینند ۵ نفر نقش بر زمین افتاده اند. آنها از ترس درجا سکته زده و مرده بودند
اسکندرخان فریاد میزند: «من اینجا هنگ مرزی وگزمه گذاشتم، تا امنیت مردم برقرار شود، بعد افراد هنگ، خود راهزن شده و سر راه مردم را میگیرند! اول شک داشتم، برای همین خودم رفتم ببینم. تا مبادا لاپوشانی کنید.»
آری ماموریت تمام شد و اسکندر خان برگشت و دیگر سابقه نداشت که در آن منطقه دزدی شود.
برخورد اینچنینی در مقابل دزدان و راهزنان مختص کسانی است که خود دزد نباشند.


