حالا دیگر عنوان "قهرمان جهان" در کنار نام لیونل مسی می درخشد. عنوانی که‌ ۸ سال قبلتر تا یک‌قدمی آن نزدیک شده بود ولی دستش به جام طلایی در خاک رقیب نرسید. سیر داستانی و ماجراجویی مسی نمی‌توانست هیجان‌انگیزتر از این ترتیب داده شود. 

قهرمانی جام جهانی جوانان ۲۰۰۵ و المپیک ۲۰۰۸ پکن، نوید یک دوران درخشان و پرافتخار به همراه تیم ملی آرژانتین برای لئو و یارانش می‌داد. سناریویی که تا بخش ماقبل پایانی آن با زمین خوردن های متوالی همراه است. در میان این زمین خوردن‌ها، او ۴مرتبه تا وانفسای قهرمانی پیش رفت ولی دستش به آن جام‌های طلایی نرسید ( کوپا آمریکا و ۱ جان جهانی).

تحمیل این شکست‌های پی‌درپی در فینال‌ها آنقدر از لحاظ احساسی برای لئو سنگین بود که پس از شکست مجدد در ضربات پنالتی مقابل شیلی در فینال کوپا آمریکای ۲۰۱۶ بغض لیونل با آن کاراکتر درون‌گرا شکست و اشک‌هایش، خاطر طرفدارانش را آزرده کرد. سنگینی این فشار بر شانه‌های لئو به حدی بود که او تصمیم گرفت از فوتبال ملی خداحافظی کند.

یک شب پس از آن فینال، قهرمانی رونالدو با تیم ملی پرتغال در یورو ۲۰۱۶ آتش قلب هواداران مسی را شعله‌ورتر کرد. هیچ چیز بدتر از این نمی‌شد. کمی بعد از تصمیمش منصرف شد. با این حال تیم افول کرده آرژانتین دیگر تیمی نبود که حتی توان صعود به فینال‌ها را داشته باشد. با وجود درخشش در بارسلونا در بسیاری از بازی‌های ملی مصدوم و ناآماده بود و هواداران او را سرزنش می‌کردند. حتی در خلال مسابقات لیگ آرژانتین، هواداران در استادیوم‌ها نام رونالدو را فریاد میزدند.

پس از نمایش‌های رقت انگیز در جام جهانی ۲۰۱۸ به نظر می‌رسید فوتبال ارژانتین به یک جراحی نیاز دارد. انتصاب موقت لیونل اسکالونی برای این درد عمیق بیشتر مانند چسب زخم، جلوه می‌کرد تا جراحی. با وجود شکست ناامیدکننده در کوپا آمریکای ۲۰۱۹ مقابل دشمن قدیمی -برزیل- و کسب مقام سوم مسابقات، لیونل مسی نشانه‌هایی از امید و پیشرفت را در تیم جدید آرژانتین یافته بود و تمام قد از سرمربی جوان حمایت کرد. قرارداد موقت اسکالونی دائمی شد. به نظر می‌رسید مسی بالاخره منجی خود را پیدا کرده بود و آن یک لیونل دیگر بود. همبازی‌اش در جام جهانی ۲۰۰۶.

با درگذشت مارادونا در سال ۲۰۲۰ حالا دیگر لئو یگانه پادشاه فوتبال آرژانتین بود. چیزی که روی رفتار او به عنوان کاپیتان و رهبر تیم تاثیر فراوانی گذاشت. او در مواقع لزوم به بازیکنان تیمش شوک روانی مثبت وارد می‌کرد. پیش از این ندیده بودیم مسی در رختکن برای هم‌تیمی‌هایش سخنوری کند. آن هم با چنین قدرت و صلابت و میزان تاثیرگذاری. بازیکنانی که حاضر بودند جانشان را برای چنین کاپیتانی فدا کنند.

لئو حتی در زمین و خارج از زمین برای بازیکنان و مربیان حریف خط و نشان می‌کشید. اوج آن را در جام جهانی ۲۰۲۲ شاهد بودیم. گویی پس از مرگ دیگو، لئو از جلد درون‌گرایی خود بیرون آمد و روح مارادونا در او ظاهر شد. دقیقا به همان لیونل مسی مقتدری تبدیل شده بود که سال‌ها هواداران آرژانتین انتظارش را می‌کشیدند. کاراکتری که در فینال ۲۰۱۴ مقابل آلمان و در فینال‌های ۲۰۱۵ و ۱۶ مقابل شیلی به آن نیاز داشتند. حالا دیگر همان هوادارانی که در ورزشگاه‌های آرژانتین نام رونالدو را صدا میزدند، حاضرند برای مسی بمیرند. 

قهرمانی و بالای سر بردن کوپا آمریکا در ماراکانا پس از پیروزی مقابل برزیل دقیقا چیزی بود که به قول خود مسی، خدا برای او کنار گذاشته بود. آن هم بعد از تحمل این همه درد و رنج. امیلیانو مارتینز هدیه‌ای بود از جانب اسکالونی که پس از سال‌ها اطمینان را درون دروازه آرژانتین به همراه آورده بود. او بود که در ضربات پنالتی با تسلط و شیطنت خود در نیمه نهایی مقابل کلمبیا، و در جام جهانی ۲۰۲۲ در مقابل هلند و در فینال مقابل فرانسه، پیروزی را برای آرژانتین به همراه داشت. و البته آن سیو معرکه، مقابل ضربه دقیق کولو موانی در واپسین ثانیه فینال جام جهانی. و آنخل دی ماریا. رفیق و یار باوفای لئو که در تمام فینال‌های منجر به قهرمانی برای آرژانتین گلزنی کرد. 

مسی حالا دیگر همه چیز را با تیم ملی آرژانتین برده. با تمام اتفاقاتی که افتاده می‌توان با قطعیت گفت داستان لیونل مسی در تیم ملی آرژانتین به دراماتیک‌ترین شکل ممکن رقم خورد. دقیقا تمام سناریوها طوری رقم خورده که آن را اینقدر جذاب و طولانی کرده است. مردی که ۷ فینال را با آرژانتین پشت سر گذاشت که در ۳ مورد آن پیروز بود. در ۳۴ سالگی اولین قهرمانی رده ملی بزرگسالان را تجربه کرد و در نهایت در ۳۵ سالگی، پس از رسیدن به تمام افتخارات، بزرگ‌ترین افتخار دنیای فوتبال را از آن خود کرد.

تصور کنید اگر او قهرمان جام جهانی ۲۰۱۴ می‌شد، احتمالا به جای تجربه دو فینال جام جهانی، یک فینال را تجربه می‌کرد و شاید زودتر از فوتبال ملی خداحافظی می‌کرد و ما از دیدن زیباترین فینال تاریخ جام‌های جهانی در قطر محروم بودیم. 

از دل این داستان، می‌توان حداقل یک "بهترین فیلمنامه اسکار" درآورد.