سکانس اوزیماندیاس با زمزمه شعری از پرسی بیشی شلی یکی از تاریک‌ترین سکانس‌ها در تاریخ سینما می‌باشد؛ اما این سکانس به چه چیزی اشاره دارد. در فیلم پرومتئوس مخلوقاتی با نام مهندسین وجود دارند. مخلوقاتی که جد و خالق انسان‌های کنونی محسوب می‌شدند. بعد از عروج عیسی مسیح این مهندسین به این نتیجه رسیدند که بشر توان تکامل ارتقا ندارد و بهتر است نابود شود. حمله مهندسین با فروپاشی بمب‌های زیستی در سیاره نظامی آن‌ها ناکام ماند. بمب‌هایی به شکل استوانه که چندین قرن بعد سبب آلودگی و قربانی شدن دانشمندی به نام دکتر الیزابت شاو در سیاره مهندسین شدند. رباتی با نام دیوید که شیفته این زن بود بعد از رسیدن با یکی از سفینه‌های مهندسین به سیاره اصلی مهندسین (که شبیه بهشت بود) با فعال کردن بمب زیستی موجب نابودی نژاد این انسان‌های خالق می‌شود؛ اما گرفتن انتقام و عصیان در مقابل خالق موجب آرامش می‌شود؟ بیگانه: پیمان به‌وضوح به این سؤال جواب نه می‌دهد. چیزی که در نگاه دیوید پیدا است و غم و پشیمانی از سیر حوادث و تنهایی است که خود مسبب آن است. امری که شاید در زندگی بشر امروزی هم نمایان باشد.

و اما شعر پرسی بیشی شلی

مسافری را ملاقات کردم از سرزمینی باستانی که می گفت: دو پای عظیم و بی تنه سنگی در بیابان ایستاده اند

نزدیک آنها , روی شن های بیابان  چهره درهم شکسته ی نیمه غرق شده ای , در ماسه زار آرمیده است

چهره ای که اخم و لبهای درهم کشیده اش و استهزائ فرمان سرد و بی اثرش حاکی از آن است که پیکر تراش , به خوبی احساسات فرمانروا را درک کرده است

دست پیکرتراشی که آن احساسات را به تصویر کشیده و قلبی که آنها را پرورانده و بر پایه مجسمه این کلمات نقش بسته است :

“نام من رامسس است , شاه شاهان. ای توانمندان , آثار مرا بنگرید و نومید شوید “

چیزی باقی نمانده گرداگرد تکه پاره های آن پیکره عظیم و (جز)  انزوای بی کران و عریان شنهایی روان , که تا دوردست ها گسترده اند.