روزی روزگاری در چوسان قدیم، زمانی که چوسان به اقتدار اکنون خود نرسیده بود قهرمان های ناشناخته ی چوسانی زندگی روزمره ی چوسانی خود را سپری میکردند، یعنی روزانه هزاران سگ هانی رو شکار میکردند. در یکی از آن روزها حکیم چوسان به دیدن هموسو آمد و گفت: هموسو، تا کی میخوای هرروز هزاران سگ هانی رو بکشی در حالی که میدانی روز به روز تعدادشون در حال افزایشه. هموسو گفت: ای حکیم دانا چه کنیم؟! من و هموطنانم همچون امپراطور بزرگ بویو، گوموا کبیر، روزانه هزاران سگ هانی شکار میکنیم باز تعداد آنها رو به افزایشه. ای حکیم دانای چوسان پندی ده تا بتوانیم سگان هانی را ریشه کن کنیم.

حکیم ابتدا دستی بر ریش خود کشید و میخواست شروع به صحبت کند که بنظر رسید موضوعی او را آزرده خاطر کرد. حکیم دانا کمی بلند شد و گوزید. سپس نفس راحتی کشید و گفت: دوست من هموسو، ما نمی‌توانیم جهان را از سگهای هانی پاک کنیم همانطور که نمیتوان با تاباندن نور آتش بر سنگی، سایه پشت سنگ را نیز روشن کرد.

هموسو گفت: ای حکیم، پس چه کنیم؟! چطور به مردم ستم دیده ی چوسان طعم آزادی بچشانیم؟! چطور خود را از ظلم این سگهای متجاوزگر نجات دهیم؟

حکیم دانای چوسان کمی بلند شد و دوباره گوزید سپس بخاطر شأن و منزلت چوسانی خود از هموسو عذر خواست و گفت: هیچوقت لوبیا پلو با ماهی نخور!!!

بعد نفسی عمیق کشید و گفت: ما نمی‌توانیم تا ابد با مبارزه های تکی قهرمانان بر سگان هانی چیره شویم. راز آزادی چوسان در یک کلمه است، اتحاد.

هموسو گفت: ولی چطور میشه میلیون ها چوسانی رو متحد کرد؟!

حکیم دانا گوزی دیگر کند و گفت: دوست من فقط با یک نشان باستانی میشود اتحادیه چوسان رو دوباره زنده کرد. حکیم مکثی کرد، سپس برقی در چشمانش درخشید و گفت: نشان امپراطوری چسوها.

هموسو پوزخندی به نشان تمسخر زد و گفت: ای حکیم، اینکه افسانه است. حکیم به سرعت وسط حرف هموسو پرید و گفت: آره افسانه است چون هنوز کسی شجاعت کافی برای مبارزه با اژدهای بزرگی که در دل کوه بونگی بر روی بزرگترین ثروت چوسان خوابیده است رو نداره. دوست من، ۱۳ چوسانی غیور دیگر مثل خودت پیدا کن و با ۱۴ چوسانی قهرمان به جنگ اژدها برو و سرزمین چوسان رو دوباره به اوج خود برگردون. هموسو با لبخندی به نشان اطمینان گفت: ای حکیم، چرا ۱۴ نفر؟!! مگر ما چوسانی ها چی هستیم؟ دورف؟!!! نه حکیم دانا، ۲ نفر کافیست.

فردای آنروز هموسو به دیدن گوموا (من) آمد و گفت: گوموا هنوزم دنبال افتخار هستی؟

گوموا گفت: هموسو کبیر، یو سان آف ا بچ، آیم این.

بدین ترتیب بزرگترین سفر تاریخ چوسان شروع شد:

(ادامه داستان در قسمت دوم، احتمالا فردا شب)

زنده باد فرمانده جومونگ

زنده باد گروه دامول

پیش به سوی اتحادیه ? چوسان جدید ? با پایتخت بودن بویو