با صدایی از خواب بیدار شدم حکیم چوسان را دیدم که در تلاش بود تا شمع های معبد را خاموش کند. از پیری زیاد در تقلا بود، پس با هر فوت گوزی در می‌رفت. خواب آلود کمی به تماشا نشستم؛ حکیم که فهمید بیدار شدم گفت تویی شهروند؟ تا آمدم حرفی بزنم بادی دیگر در رفت پس ادامه ندادم حکیم گفت اینجا آمده ام تا شمع ها را خاموش کنم اما فوت های من همیشه به پشت متمایلند. شمع ها را کنار گذاشت و گفت ماجرای امپراطور باد ها را شنیده ای؟ گفتم نه حکیم عزیز، پس باد دیگری در رفت؛ بادی طولانی که فضا را شکست. با مکثی طولانی گفت: من هم همینطور. و شمع دیگری را فوت کرد؛ اینبار شمع خاموش شد.

 

باشد که عبرت سایرین گردد.