(دوستانی که هنوز قسمت اول را نخواندند توصیه میشه قبل از خواندن قسمت دوم به لینک زیر مراجعه کنند)

https://www.tarafdari.com/node/2329471

 

گوموا و هموسو تیپ قسمت یک سریال جومونگ رو زدند و راهی سفری طولانی و سخت برای سرافرازی دوباره چوسان شدند. در طول سفر با هزاران خطر مرگبار روبرو شدند و این دو قهرمان چوسانی به راحتی از آنها عبور کردند. پس از طی هزاران کیلومتر چوسانی (معادل میلیون ها کیلومتر زمینی) در ۷ ساعت چوسانی بالاخره هموسو و گوموا نوک کوه بونگی را از صد کیلومتری چوسانی مشاهده کردند و پس از ۷ ثانیه چوسانی به دامنه کوه رسیدند. کوه بونگی، کوهی با ارتفاع صدهزار کیلومتر چوسانی به دو رنگ سبز و سفید بود. از دامنه تا نیمه، جنگلی انبوه بود که صدها موجودات خطرناک و باستانی همچون دایناسوران در آن بر سر بقا با یکدیگر رقابت میکردند. از نیمه تا قله کوه بخاطر سرما و کمبود اکسیژن هیچ موجودی قادر به زندگی نبود و تنها راه ورود به کوه از نوک کوه بود که هزار کیلومتر چوسانی از جو سیاره خارج بود. پس از ۳ ثانیه چوسانی (معادل ۰/۰۰۳ ثانیه زمینی) هموسو و گوموا وارد کوه شدند. اژدها که متوجه دو حضور بسیار قوی شد، دیوانه وار شروع به آتش زدن تمام کوه شد. به راستی که بدن چوسانی نیز از آتش اژدها در امان نبود و دچار سوختگی میشد. ولی چنان گرمای برادرانه ای بین گوموا و هموسو وجود داشت که گرمای آتش قادر به شکستن گرمای رفاقت چوسانی نشد و این دو قهرمان چوسانی در پناه گرمای چوسان از سوختگی های ریز آتش اژدها بر بدن چوسانی در امان ماندند. ولی متاسفانه نشان باستانی که به شکل لاکپشتی طلایی بود در پناه گرمای چوسان نبود و ذوب شد. نفس اژدها تمام شد و اژدها از فرط خستگی چشمانش تار بود و به له له زدن افتاد. به سختی دو چوسانی روبروی خود را به صورت سایه ای غیر قابل تشخیص دید. کمی مکث کرد، انگار خشکش زده بود. سرش را مانند سگی که بدنش را از آب خشک میکند تکان داد. دیدگانش که بهتر شد دو قهرمان چوسان را تشخیص داد. در حالی که از ترس به لرزش افتاده بود، زمزمه کنان گفت: هموسو کبیر ، گوموا قورباغه طلایی، چطور ممکنه؟!

به سرعت شروع به پرواز کرد به قصد فرار از کوه بونگی. اژدها با خود میگفت: دیگه هیچوقت به چوسان نمیام، اینا دیگه چجور موجوداتی هستند. میرم سرزمینی دور، جایی که هیچ چوسانی ای تا میلیون ها کیلومتر چوسانی نزدیک آنجا نباشد. کوهی تنها پیدا میکنم و بر گنج عظیم زیر آن کوه میخوابم. بیدار نمیشم و تکان نمیخورم مبادا چوسانی ای از حضور من در آن سرزمین باخبر شود.

همین که اژدها چند متر چوسانی ای از زمین فاصله گرفت، هموسو مانند ببری که آهویی را شکار میکند، سمت اژدها خیزی برداشت و دمش را گرفت. اژدهای بیچاره هر چه بال میزد و دم تکان میداد فایده ای نداشت. هموسو با صدای گرم چوسانی اش که برای دشمنان چوسان از فولاد سخت موپالمو سردتر بود گفت: کجا میری جوجه!! نشان رو خراب کردی(چوسانی ها بسیار تیزبین هستند و در کسری از ثانیه چوسانی تمام اشیا اطراف خود را تشخیص میدهند).

اژدها که همچنان فریاد و بال میزد با لحنی که نشان از ترس داشت گفت: کدام نشان؟! چه میگویی؟!!

هموسو با اندکی از زور چوسانی اش اژدها را به زمین نشاند و تعدادی یشم که دیشب حکیم چوسان به او داده بود را از جیبش در آورد و گفت: نشان را خراب کردی حالا باید جاش یکی بسازی.

اژدها که گمان میکرد منظور هموسو ذوب کردن یشم است میخواست نفسی آتشین آماده کند که هموسو او را بازداشت و گفت: آتش از ماست. تو چکش میزنی.

سپس هموسو و گوموا با گرمای رفاقت چوسانی شان یشم را ذوب کردند و اژدها را به چکش زدن وا داشتند.

بدین ترتیب نشان سلطنتی اتحادیه چوسان جدید ساخته شد.

در دل کوه میان آتش های پراکنده اژدها نسیم خنکی شروع به وزیدن کرد. هموسو و گوموا کاسه ساکی را بهم زدند و گوموا گفت: حالا هموسو چرا اژدها؟! چرا نماد رو عوض کردی؟! مگه لاکپشت چه مشکلی داشت؟!!

هموسو جرعه ای ساکی نوشید و خاطره شیرین صحبت با حکیم دانای چوسان لحظه ای از ذهنش گذشت. سپس لبخند ملیحی زد و گفت: آه دوست من گوموا، اگر به تو بگویم چه سرنوشتی در انتظار چوسان است از خوشحالی بال در میاری و با اشک شوق زیر نور ماه پرواز میکنی. برادر من گوموا، حتی اگر همین الان من و تو بمیریم بهترین روزهای چوسان در آینده ای نزدیک رقم میخوره. فردی از قلب چوسان به دنیا میاد که تمام مردمان چوسانی رو متحد میکنه و سگان هانی رو شکست میده و سرزمین چوسان رو به شکوه گذشته بر میگردونه.

گوموا که تحت تاثیر جو و سخنان هموسو قرار گرفته بود با صدایی از هیجان لرزان پرسید: خب چرا اژدها؟!

هموسو گفت: اژدها نماد سرزمینی است که الان پر از سگان هانی است ولی بعدها توسط همون فرد به تصرف در میاد و جزوی از خاک چوسان میشه. روزی سگان هانی این اژدهای یشمی را به غارت میبرند و در پایتختشان به عنوان نماد نگه میدارند.

هموسو قهقهه ای زد و ادامه داد: و این بزرگترین اشتباه سگان هانی میشه. خون مردمان چوسان از اینکه نماد چوسان به غارت برده شده به جوش میاد. و دوست من گوموا، این زمانیست که قهرمانان طلوع میکنند. فردی ظهور میکند که به قلب امپراطوری آن سگان متجاوزگر میزند و نماد چوسان رو برمیگردونه و بزرگترین امپراطوری تاریخ رو رقم میزنه و نامش رو میذاره ...

سپس هموسو نفسی عمیق کشید و گفت: چوسان جدید.

 

زنده باد فرمانده جومونگ

زنده باد گروه دامول

پیش به سوی اتحادیه ?چوسان جدید? با پایتخت بودن بویو