آینه جسم خسته من میروید نگاه هایمان درون آینه خیره کننده است اما نمیگذاریم پای دقیقه به جریان باز شود نگاه ها غیب میشوند انسان پدیده طبیعت شی ء آینهِ دو چشم من میشود آن ها نظاره گر من هستند من نیز نظاره گر آن ها پدیده طبیعت شی ء جذب دو چشم من نمیشود اما انسان ها سیاه چاله ای هستند که برابرشان من شی ء میباشم به درونشان نفوذ میکنم غرق میشوم ورود به هر سیاه چاله قسمتی از وجود من را میبلعد لوپ ورود و خروج نابود کننده بود در جهنم زندگی غوطه ور شدم میخواستم کلمه زیستن را از خودم بگیرم
روی پهنای خاک عقرب ها دور تا دور من را حصار کشیده بودند دم خود را تیز تر از پیش کردند میخواستند معنای کژدم را به من یاد بدهند تاول سر تا پایم را گرفته بود چشمانم را بستم گوش های من قدم های عقرب ها را میشمارد ترس حس غریب و آشنا درون من بود ولی نای بلند شدن را نداشتم.


