قریب به 11 سال شاید بگذره... تیری آنری توپ رو از وسط زمین برداشت... استارت زد... توی یک ضد حمله ... و گل... صدای یوسفی گزارشگر بازی هنوز توی گوشمه ( البته بعد ها فهمیدم پیمان یوسفی بوده ) : آرسنال 2 - منچستر 1 و پایان بازی... پدر خدا بیامرزم بالا پایین میپرید چون طرفدار تیم قرمز بود که اون لحظه داشت باخت رو تجربه میکرد... حدود 20 سالی میشد منچستری بود و البته پرسپولیسی ( 100 آتیشه روی جفتشون تعصب داشت )... داداش بزرگمم به طبع منچستری بود و پرسپولیسی... یه مرد مو بِلُندی توی بازی بود... چشم بدجور قیافش رو گرفته بود... آخه بچه که بودم عاشق مردای مو طلایی بودم... حیف من 15 دقیقه آخر بازی رو دیدم و کم دیدمش... اسمش رو پرسیدم بابام بهم گفت پل اسکولز... داداشم گفت : نه بابا برگکمپ رو میگه من : چی بکپ ؟ اسمش فوشه ؟ داداشم : نه خنگه برگ کمپ... اسمش رو تا شب واسه خودم تکرار میکردم یادمه بابام گفت بابات و مامانت و داداشت منچسترین هی نگو برگکمپ بگو اسکولز بکهام :))) گفتم نخیر اون مو طلاییه رو دوسش دارم گفت خب اونا هم مو طلایین گفتم نخیر برگکمپ همین... شروع کردم عکساش رو توی کارت ها جمع کردم... کارت بازی... روزنامه... حتی پیرهنش رو خریدم... پشت کارت بازی ها نوشته بود پست : مهاجم شماره : 10 تیم : آرسنال اسم تیمش جذبم کرد... نمیدونم چرا یه لحظه عاشقش شدم... واقعا نمیدونم چرا... اون روزا یه برنامه ای بود به نام فوتبال جزیره... بازی های آرسنال رو بخاطر درخشش خیره کننده شون توی اون سال پخش میکرد و این شد مزید بر علت آرسنالی شدن من... من قبلاً خب فوتبال زیاد میدیدم ( بالاجبار چون حتی مامانمم فوتبالی بود ) باورتون بشه یا نه با پسر همسایه ها میرفتم کارت بازی یا میرفتم وقتایی که داداشم بود فوتبال ( همیشه منو میگذاشتند دروازه بان ) ولی اولین بار حس کردم طرفدار شدم و اولین بار بود درک کردم... جالب بود برام وقتی آرسنال میباخت ناراحت بودم... وقتی میبرد خوشحال بودم... انقدر پیش رفت که عکسای رو اتاقم شده بود لوگوی باشگاه و عکسهای هایبری ... و البته پدری که ناامید شده بود از دخترش یا بهتر بگم دختر آرسنالیش... گذشت و گذشت من رفتم دبیرستان... جو سخت بود... همه در مورد جدیدترین لباس ها و جدیدترین آرایش ها حرف میزدند و پسرای خوشتیپ و تنها رابطشون با فوتبال دوید بکهام بود.. من غریب بودم... خیلی غریب... همش فکر این بودم چجوری برم خونه و درسام که تموم شد برم با توپ بازی کنم... داداشم پلی استیشن داشت و من بجا بازی بابی که برام گرفته بودند فوتبال بازی میکردم... و تمام اون اتفاق ها ادامه پیدا کرد... تا به امروز... هرچی با سواد تر شدم بیشتر تحقیق کردم در مورد باشگاه... و در عین ناباوری وقتی باشگاه در اوج بود من عاشق گذشته اون شدم...از بازیکنانی که جونشون رو هدیه دادن به ارتش انگلستان و کشته شدند ، از اولین هایی که بدست آورده بودند.... از فلسفه جوون گرایی در تمام دوران... از آدامز... از برگکمپ... از همش خوشم اومده بود... ناخاسته توسط دنیس برگکمپ یه دختر آرسنالی شد... و چه جالب که باشگاهش از خود بازیکن بیشتر جلب توجه کرد... نه با آرسن ونگر نه با بازی زیبا نه با جام... فقط یک اسم و احساس قدرتی که به من داد... این شد که من آرسنالی شدم... و میمونم