دختر جذابی بودند و  علاقه مند بهم بود ، منم خوشم میومد ازش ،روزهای کاری واقعا تخیلی بودند ، رویایی  میگذشت ،  همچین وجود همکاری و عشق و محبتی فضای کار و محیط کار  رو مثل بهشت میکند ، نهایت احترام رو بهم داشتند ، شرایط جوری بود که مثلا قرار بود همسر اینده ام بشه و باهاش ازدواج کنم ، خلاصه یکسال گذشت تا اینکه هار شد به جونم و با کارها و رفتارهاش خون ام رو ریخت ???? خلاصه من دیدیم با همچین اخلاقی بعد از ازدواج  نمیزاره حتی نفسم بالا بیاد و حسابم رو میریزه و از ترس خطر نکردم و بی خیالش شدم و باهاش ادامه ندادم ، اوه فکرش رو کن بعد از  پنج سال ازدواج چه زهر چشم های ازم میگرفت و نقره داغم میکرد.  در کل ناراحتم شاید حس میکنم بهش خیانت کردم ، شاید باهاش ادامه میدادم و در ادامه حتی همسرم میشد