روزی روزگاری حاکم پیری در یکی از کشورهای دور زندگی میکرد این حاکم پیر که آرتور نام داشت با دزدان و راهزنان کشور در ارتباط بود نه تنها او بلکه وزیر و سران بزرگ قصر هم با انواع دزد و راهزن در ارتباط بودن و سهمی از دزدی را نصیب خود میکردن با این وجود با آنکه دزد ها را میشناختن سکوت میکردن چرا که اگر حرفی میزدن بابت همدستی با دزدان رسوا میشدن
این پادشاه قصه ی ما جسم ناقصی داشت به طوری که راه رفتن برایش دشوار بود برای همین فقط روی تخت پادشاهی مینشست و از پادشاهی خود لذت میبرد وزیر او که یک فرد بی سواد بود به جای پرداختن به امور کشور مدام به فکر ناهار و شام پادشاه بود تا او را سیر نگه دارد این وزیر بی سواد و احمق مدام از همراهاش میپرسید به پادشاه ناهار دادن به درباری ها چطور !!!!! یعنی کل تفکر و عرضه ی او در همین حد بود هیچکس در دربار به این موضوع اعتراض نمیکرد که چطور یک فرد بیسواد به مقام وزارت رسیده ، این پادشاه ی قصه ی ما فرمانده ی داشت که در دل سران پادشاهی جا باز کرده بود ولی این فرمانده با وجود دزد بودن کل دربار در بین مردم منفور بود این فرمانده در یکی از جنگ های سنگین به طور فجیح کشته میشه مردم چون از این فرمانده دل خوشی نداشتن جنازه او را بعد از فجیح کشته شدن به الویه شباهت دادن از آن پس به دستور پادشاه و وزیر هر کس نام الویه رو به زبان میآورد بازداشت میشد پادشاه و وزیر این نام را در کشور ممنوع کردن و برای پختن و به زبان آوردن این غذا مجازات سنگینی تعیین کردن از آن سو چون دزدها به دادن درصد به پادشاه و سکوتش مطمعن بودن شروع به غارت و دزدی کردن تا اینگونه اندک آبروی نداشته پادشاه نزد مردم به باد رود



