ساعتای 5 6 صبح از خواب بلند شدم یکی یه حرف نامفهومی زد بعدش حس خفگی بهم دست داد و تنم میلرزید نه میتونستم داد بزنم نه تکون بخورم بعد چند ثانیه تکون خوردم.
اون چند ثانیه جز بدترین حسایی بود که تا الان داشتم
بچه که بودم( یعنی7/8 ساله)
تو کوچه با بچه ها بودیم که چند تا سگ حمله ور شدن هفت هشتا خیابون دویدیم?
مادربزرگمم میگفته روح پدربزرگم رو میبینه بعضی اوقات( اینا مال خیلی وقت پیشه)
بچه بودم یه خوابی رو همیشه میدیدم هر چند شب یه بار
دقیقا همشونم شکل هم بودن بدون هیچ تفاوتی
توی یه راهرو دارم راه میرم که یه دفعه از بالاسرم یه تار عنکبوت بزرگ منو میچسبونه به زمین
یه آدم یا نمیدونم یه موجود که چشم و گوش و ... توی صورتش نیست منو میبره
چند تا بچه هم از دور بهم میخندن
چند ساله تجربش نکردم
کاش حداقل یه بار دوباره بتونم برم تو این خواب
دیدگاهها