***** معرفی بازیکنان توتال وار فانتزی RPG *****
آرش - Lethal Axelrod
#لیتال_اکسلراد
لیتال اکسلراد به دیوار سنگی سرد تکیه داد و با چراغ مشعل دعوتنامه را چنیدن مرتبه از بالا تا پایین خواند. او به یکی از قدیمیترین قبیلههای دورف تعلق داشت و آهنگری بود که نزد پدرش که اهنگر سلطنتی بود شاگردی کرده بود. اکسلراد شرم خانواده اش بود، تنها دورفی که بدون گرگینه درونی متولد شده بود. خاندان لیتال جز نژاد خاصی از دورف ها بودند با خون گرگینه ها در امیخته شده بود.
از زمان کودکی او، خانواده لیتال او را مجبور کرده بودند که در مراسم وحشیانه ماه خود شرکت کند و در تلاشی بیهوده برای بیدار کردن جانور خفته اش، موجوداتی از همه نژادها را قربانی کند. اما این کار بعد از چندین سال تنها قلب او را سخت کرده بود و او را به روحی تلخ و خسته تبدیل کرده بود.
اکسلراد نقش خود را با خجالت انجام میدد و مهارت های خود را در بی رحمی تقویت می کرد. او مدتها بود که امید خود را برای جلب پذیرش آنها از دست داده بود.
اما اکنون، ورود این دعوتنامه مرموز از پایتخت، چیزی را در درونش بیدار کرده بود. طبق افسانههای باستانی این خاندان، هر دورفی که در مسابقه بزرگ مقدس پیروز میشد، قدرت ارواح گرگینه اش را به دست میآورد. در نهایت، این اخرین فرصت برای اکسلراد بود تا خود را ثابت کند و احترامی را که در تمام زندگی اش آرزو کرده بود به دست آورد. میدانست که افرادی در خاندان او تصمیم دارند به زندگی او ننگ وجودش پایان بدهند.
اکسلراد با عزم تازهای که داشت، آذوقهها و سلاحها را پر کرد. قوچ کوهستانی خود را زین کرد و در زیر پوشش شب به راه افتاد. راه رسیدن به پایتخت طولانی و پرخطر خواهد بود، اما او این فرصت را از دست نمی دهد. او به هر قیمتی رقبا را شکست خواهد داد یا در تلاش خواهد مرد.
اکسلراد در حالی که در لبه دره ای بی پایان در کوهستان اسکای تاچ در حرکت بود و ریش بلند قرمز خود را میبافت پوزخندی زد و و چهره خانوادهاش را هنگام بازگشت یک گرگینه تصور کرد. زمان آن رسیده بود که به آنها نشان دهیم این دورف رانده شده چه کاری می تواند انجام دهد.

|
امیر - Witch King #ویچ_کینگ ویچ کینگ در سلول پوشیده از تاریکی خود نشسته و دعوت نامه را در دستان سیاه اش مچاله کرد. غل و زنجیر زنگ زده روی مچ دستش به صدا در می آمد. چند وقت بود که نور خورشید به پوستش نرسیده بود؟ دههها، شاید قرنها در اعماق سیاه چاله های بینور زیر پایتخت به زنجیر کشیده شده بود و به خاطر جنایات غیرقابل توصیف گذشتهاش تاوان میداد. او در کنار شیاطین جنگیده بود و روح خود را برای قدرتی کفرآمیز معامله کرده بود تا اینکه سرانجام اسیر شد و محکوم به پوسیدن در این گودال زیرزمینی برای تمام روزهایش. سال ها بود که هیچ کس به چهره پشت ماسک سیاه تر از شب اش نگاه نکرده بود. هیچ کس دیگری از نام یا ریشه واقعی او خبر نداشت. برای همه او فقط ویچ کینگ بود، سیاه قلبترین سیا قلب ها. اما اکنون، به طور غیرمنتظرهای، در سلول باز شد و دعوتنامهای رسید و او را به پایتخت فراخواند تا در مسابقات بزرگ پادشاه شرکت کند. زندانبان به دستور سلطنتی پس از سالها تنهایی در تاریکی وحشتناک آزادی را به او اعطا کرد. ویچ کینگ وسایل نفرین شده خود را جمع آوری و از پله های سیاه چال پر پیچ و خم به سوی دنیایی که بدون او چرخیده بود بالا رفت. ایرونفیست در اندیشه چه بازی ای بود که یکی را که به اندازه خودش خطرناک بود رها می کرد؟ هیچکس نمیتوانست انگیزههای پیچیده ویچ کینگ برای پاسخ به احضار را درک کند. شاید او بار دیگر فقط به دنبال کاشتن هرج و مرج و ویرانی بود. شاید او می خواست پس از مدت ها در سایه بودن، قدرت های شیطانی خود را در صحنه ای بزرگ به رخ بکشد. یا شاید، فقط شاید، بالاخره یک هدف عمیقتر در درونش بیدار شده بود، هدفی که حتی خودش هم کاملاً نمیفهمید. جاده های تاریک شب، ویچ کینگ را مانند نعره فل بیست صدا می کرد. او به سمت پایتخت راهپیمایی می کرد و تاریکی مانند شنل روی شانه هایش در پی او بود. بگذارید همه کسانی که او را فراموش کرده بودند به بازگشت او نگاه کنند و ناامید شوند.
مهزیار - Leviathan #معرفی کمتر کسی تا به حال به قهرمان الف ها که فقط به نام لویاتان شناخته می شود نگاه کرده بود. لویاتان که تنهایی را ترجیح می داد، در اعماق جنگل های الموود، به دور از چشمان کنجکاو و شلوغی و سر و صدای شهرهای بزرگ زندگی می کرد. با این حال لویاتان تنها یک گوشه نشین نبود. او استاد جنگجویان الف بود. جنگویانی که به اندازه کافی خوش شانس بودند که زیر نظر لویاتان آموزش ببینند، او را استاد مبارزات تن به تن دانسته و تمرکز، نظم و احترام به ریتم های طبیعت را از وی اموختند. بعضی از شاگردان نخبهای که تمرینات شدید لویاتان را به پایان رسانند، موفق شدند نگاهی اجمالی به چهره او بیاندازند و از وجود زخمی کهنه بر صورت او خبر میدهند. پیشینه لویاتان حتی در بین الف ها نیز مبهم است. لویاتان در کودکی مهارت بینظیری با کمان و تیغهها نشان داد. با این حال استقلالی سخت در آن چشمان لاجوردی می درخشید. وقتی بزرگان پیشنهاد تمرین در میان دیگران را دادند، الف جوان نپذیرفت و در عوض لویاتان در اعماق جنگل ناپدید شد تا به تنهایی تسلط خود را تقویت کند. بعضی اعتقاد دارند که وی در اعماق جنگل های باستانی الموود توسط درختانی چند هزار ساله اموزش دیده است. با دریافت دعوت نامه ایرونفیست از شاهین سلطنتی او به سمت استروم روانه شد. او بزرگترین دشمن خود در مسیر قهرمانی را نه رقبا که شلوغی پایتخت میدانست. همانطور که چهره خاکستری تنها به سمت آستروم می رفت، مردم عادی چشمان کنجکاو را به سمت این قهرمان مرموز الف ها معطوف کردند که در سایه نقابی آبی رنگ که تقریبا بیشتر صورت او را پوشانده بود، چشمهایی لاجوردی برای موفقیت میدرخشید.
|
|
سعید - Aragorn #اراگورن نامه در دست پینه بسته آراگورن در حالی که کلمات سرنوشت ساز را دوباره می خواند، چروکید. دعوت به پایتخت، آخرین جایی که انتظار دعوت به ان را داشت. بیست و پنج سال طولانی از زمانی که او به شهر سلطنتی پشت کرد و پس از مرگ غیرمنتظره پدرش از هرگونه ادعای تاج و تخت چشم پوشی کرد، می گذشت. آراگورن میدانست که مردم زمزمه میکنند که او خیلی جوان است، اماده جنگ بر سر پادشاهی نیست. بنابراین او در آن شب سرنوشت ساز اسب خود را به بیابان تاخت و هرگز به عقب نگاه نکرد. او اکنون وارث قبایل نومد است و تنها گرگ خاکستری اش در کنار او در دشت های الدرون پرسه می زند. نوازش باد بر چهره اش را بر هوای خفه کننده قلعه ترجیح میداد. با این حال آراگورن نمیتوانست اشتیاقی را که در درونش احساس میکرد انکار کند. فرصتی برای اثبات شایستگی خود به مردمش. برای اینکه نشان دهد او چیزی بیش از یک شاهزاده سرکش است که وقت خود را در کنار اتش قبایل نومد میگذراند. آراگورن دسته خنجر آبا و اجدادی خود را نوازش کرد و از یاقوت کبود که در نور آتش می درخشید، قدرت می گرفت. تاج و تخت حق مادرزادی او بود، اگرچه او مدتها پیش آن را رها کرده بود. این مسابقه فراخوانی بود برای بازپس گیری سرنوشت او. برای خاموش کردن شک و تردیدهای ماندگار و کسب افتخار. آراگورن میدانست که با گرگ مورد اعتمادش در کنارش، هیچ قهرمانی نمیتواند با وحشیگری او برابری کند. مهارتهای او در طول روزها و شبهای بیپایان زنده ماندن در طبیعت، سخت تقویت شده بود. آراگورن با زوزه گریمن، گرگ وفادارش قدم به تاریکی گذاشت و یک بار دیگر پاهایش را به سمت پایتختی که برایش غریبه شده بود چرخاند. راه پیش رو نامشخص بود، اما او با شجاعت با آن روبرو می شد. این شانس او بود که دیگر روح یک شاهزاده نباشد، بلکه میراث او را تصاحب کند.
|
|
امید - Night King #نایتکینگ #معرفی گوش های نوک تیز نایت کینگ در حالی که دعوت نامه را به با خنجر طلایی خود به دیوار سرد غار کوبید تکان می خورد و سکوت دنیای منزوی او را بر هم می زد. چند وقت بود که با الف دیگری صحبت نکرده بود؟ پنج، شاید شش سال طولانی، زمانی، نایت کینگ، شاهزاده الفها و محافظ جنگلها بود. اما دروغ های موذیانه ذهن ها را علیه او مسموم کرد، متحدان را به دشمنان وی تبدیل کرد. اکنون تاج و تخت او به یک ظالم تعلق داشت، در حالی که نایت کینگ به سختی جان سالم به در برد و لباس های سلطنتی او با پارچه های ژنده پوش جایگزین شد. اما فرا رسیدن این دعوت بارقه امیدی را دوباره در دل الف روشن می کند. فرصتی برای رقابت، برای نشان دادن مهارت های بی نظیر خود در همه عرصه ها. تا به مردم خود پادشاه واقعی را یادآوری کند. نایت کینگ دست رنگ پریده اش را لای موهای بلند و آبی لاجوردی خود می کشد. در اینجا فرصتی برای پاک کردن مه فریب و اثبات ارزش خود است. او دیگر نیازی به پنهان شدن در سایه ندارد. نایت کینگ کمان مورد اعتماد خود را که از چوب درختی دو هزار ساله تراشیده شده است می گیرد و زیر نور مهتاب به راه می افتد. او سریع و ساکت سفر می کند. در میان جنگلهای مهآلود و جویبارها، به سمت پایتختی که در آن رستگاری در انتظار است. هیچ کس نمی تواند انتقامی را که با نوک پیکان های نایت کینگ انجام می شود، پیش بینی کند. کسانی که سقوط او را سازماندهی کردند بهای آن را خواهند پرداخت. و تخت او باز پس گرفته خواهد شد. این فرصتی است که او در انتظارش بوده است. غاصبین مراقب باشند - پادشاه واقعی به خانه می آید.
|
|
علی پی - Dartagnan #دارتنیان دارتنیان در اتاق کار خود نشسته بود و دعوتنامه سلطنتی را با دستان باریک خود و ابروهایی در هم فرو رفته زیر و رو میکرد. پس از شکست مفتضحانه و مرگ پدرش که جز گارد سلطنتی بود دارتنیان نام خود را تغییر داده و برای فرار از شرم و تمسخرمخفی شده بود. پس از آن روز غم انگیز، الف جوان، شرمنده و مورد تمسخر، از زندگی درباری ناپدید شده بود. او نام و هویت قدیمی خود را کنار گذاشت و وجود ساده گمنامی را در پایتخت انتخاب کرد. دارتنیان برای سالهای متمادی زندگی آرام خود را به عنوان طبیب و کاتب میگذراند و در مطالعه هر چیزی که خواندنی بود آرامش مییافت. از زمان مرگ پدرش، او دیگر در مهارت های رزمی جنگجویان الف آموزش ندیده بود. تنها آموزش رزمی که او به یاد داشت در کودکی بود و شمشیر بازی با تیغه های چوبی. پس چرا پس از سالها پنهان شدن در گمنامی، او ازمیان همه مردم به این مسابقه بزرگ دعوت شده بود؟ دارتنیان دعوتنامه را روی میز گذاشت و به این فکر کرد که چه انگیزه تاریکی در پس این احضار غافلگیرکننده نهفته است. مهر سلطنتی و تحویل مستقیم توسط شاهین هیچ شکی در صحت نامه باقی نگذاشت. اما الف منزوی در این بازی های قدرت و فولاد چه هدفی می تواند داشته باشد؟ در حالی که شمع کم کم میسوخت، دارتنیان این فراخوان را پذیرفت، اگرچه شک و تردید از او دور نشده بود. فردای آن روز ردای سادهاش را پوشید، کتابها و صندوق داروهایش را روی گاری بست و در مسیرهای جنگلی حرکت کرد. او نمی دانست چه نقشی می تواند در مسابقه آینده ایفا کند. اما برای گرامیداشت یاد و خاطره پدرش می رفت و می گذاشت سرنوشت تصمیم بگیرد. برای اولین بار پس از سالها، روح دارتنیان با هدفی بزرگ تحریک شده بود.
|
|
علیرض - Qpierce #کیوپرث موهای تیره کیوپرث در حالی که بالای برج ایستاده بود و دعوتنامه را در دستان پینه بسته اش می چرخاند، در باد شلاق خورد. بیست سال از زمانی که او با شرمندگی از گارد سلطنتی اخراج شد گذشته بود. با این حال، آیرونفیست یک بار دیگر از او خواسته بود تا رزمندگانی را برای مسابقه آموزش دهد. کیوپرث چشمهای آبی یخیاش را ریز کرد و شک در درونش موج زد. چرا حالا بعد از این همه مدت؟ او قبضه شمشیر اجدادی اش را در دست فشرد، فولاد تیره ای که با تیغه دو لبه اش از قدرت زمزمه می کرد. هیچکس نمیتوانست مهارت او را با این شمشیر برابری کند و آیرونفیست این را خوب میدانست. شاه پیر چه نقشه ای می کشید؟ این دعوت وعده ثروت و شکوه را می داد، اما کیپیرس تنها به دنبال یک جایزه بود، انتقام. پادشاه قبلاً یک بار به او پشت کرده بود. شاید این رقابت فرصتی برای یکسان سازی امتیاز بود. لبخند نازکی روی صورت کیوپرث نقش بست و او در خیال بازپس گیری افتخارش بود. در حالی که شمشیرش در کنارش بود، به پایتخت برمی گشت تا به همه آنها نشان دهد که چرا زمانی خشن ترین جنگجو در قلمرو بوده است آری وقت آن رسیده است.
|
این فانتزی متفاوت رو SHABZADEH تو تلگرام داره اجرا میکنه که هنوز شروع نشده و تا آخر امشب اگه کسی میخواست بیاد خبر بده.









